نويسنده در فصل يكم بيان كردهاند كه واحد هجا در زبان فارسي هجاي كوتاه است و هجاي ديگر براساس واحد هجا كه (كوتاه) است سنجيده ميشوند و در ادامه كتاب واحد هجا را معادل نت دولا چنگ قرار دادهاند و بر مبناي نت دولاچنگ، نت چنگ را معادل هجاي بلند و چنگ نقطهدار معادل هجاي كشيده و سياه را معادل هجاي طويل قرار داده اند اما اين تطبيق در مورد نتهاي سياه نقطه دار و سفيد، سفيد نقطه دار و گرد به اشكال ميانجامد. براي اداي نت سياه كلمه راست برگزيده شده و واژه كه براي سياه نقطهدار برميگزينند (واژه كه نيست اما آن را واژه معرفي كردهاند) را آست است و مدعي شدهاند حس ریتمیک انسان به درستي زمان آن را تشخيص خواهد داد و چون در زبان فارسي هيچ واژه يك هجائي طولانيتر از راست وجود ندارد بنابراين براي نت سياه نقطهدار كه يك و نيم برابر سياه است از راآست) آيا در گستره زبان فارسي واژههاي هم وزن راآست نبود تا جايگزين اين ناواژه مضحك شود؟( استفاده ميكنيم. فرض كنيد كه بخواهيم اين ميزان را بخوانيم :
بايد از اين ناواژگان بخوانيم(راآست راآست) و براي نتهاي:
خوب، خواننده محترم قضاوت كن آيا بيان و اداي اين الفهاي پشت سرهم تداعي كننده اين نتها به تنهايي هست؟ آيا حس ریتمیک انسان به درستي زمان آن را تشخيص ميدهد؟ آيا روش اتانين ايراد بنيادي داشت كه نياز به ابداع وزن خواني واژگاني شد؟ براي خواندن چنين ريتم سادهاي چنين پيشنهاد ميشود:

در موارد پيچيدهتر كه در كتاب موجود ميباشد خواننده مجبور است اين واژگان را كه واسطه بين ريتم هستند به هجاهائي كه در ذهن تداعي كنندهتر است مبدل سازد تا مطلبي دريافت كند. آيا از عبارت «رُبابُ نيُ تارتارُ» ميتوان تداعي ريتم كرد؟
نويسنده در ريتم هم نگرشي محدود دارد و ريتمهاي خاصي را در موسيقي باب ميداند، مثلاً جلوي ميزان2/6 (نويسنده كتاب آيا ميدانيد كه اگر8/6 را خيلي كند اجرا كنيم به صورت4/6 درميآيد و اگر4/6 را كند اجرا كنيم به صورت2/6درميآيد؟ حتماً ميداندولي.............)
نوشتهاند كه در عمل به كار نميرود و همينطور در مورد ميزانهاي كند معتقدند كه در عمل به كار نميروند اين نگاه كردن به ريتم از يك دريچه كوچك است در صورتيكه عظمت دنياي ريتم به اندازه عظمت آفرينش است و بايد به آن از دريچهاي به عظمت آفرينش نگريست. نوسينده لازم است به كتاب آموزش تنبک بهمن رجبي ابتدايي – متوسطه عالي و فوق عالی مراجعه نمايند تا كاربرد عملی ۶/۲ را ببينند و با ديد بازتري به ریتم براي وزن خواني ابداع كنند مقتضيات و حوائج زندگي ثابت نيستند و دائماً تغيير ميكنندو وقتي مقتضيات و حوائج جديدي پيش آيد انديشههاي جديد در ذهن هنرمند تشكيل ميشود و وقتي انديشههاي جديدي زاده شد بيان آن انديشهها در صورت بنديهاي ديرين هنر امكان نمييابد و لذا هنرمند در پي قالبهاي جديد با دستورات جديد ميرود، اين همان كاري است كه وزيري در نواختن تار، نيما در شعر ايران و رجبي درتنبك نوازي ايران كردند ولي آيا نويسنده كتاب مزبور (وزن خواني واژگاني) هم چينن كردهاند، آيا فکر نميكنيد اگر بر اين منوال باشد واژه ابداع هم همانند واژه(( استاد)) عروس هزاران حجله خواهد شد.
درباره محدود كششها و ريتمها نويسنده براي اينكه پايههاي سه لاچنگ دار را بخواند با تلفيق يك همزه ساكن با حركات تلفظ و تداعي را چنان در ذهن خواننده دشخوارميسازد كه او را از وزن خواني واژگاني (روش ابداعي) ملول ميسازد مثلاً براي چنين تركيبي واژه بزدم(beezadamo) را استفاده ميكند و يا براي تركيب
واژه بزدم(beezadaamo) استفاده ميكند. ببينيد چقدر انرژي لازم است تا چنين كلمهاي ادا شود. به فرض هم خواننده در به در اين كتاب هم بتوانند چنين واژهاي را هم ادا كند چه نصيبش ميشود، چگونه آن را ديكته كند كه نويسنده هدف كتاب را خواندن و ديكته كردن معرفي كرده بود چرا نويسنده جداول انتخاب واژه براي چنين تركيباتي نكشيد و معني راكه در اولويت بوده براي آنها بررسي نكرده است؟
ختم كلام اينكه كتاب وزن خواني واژگاني يك نوع چرخاندن لقمه به دور سر است و پاد آور حكايت خالكوبي شير در مثنوي مولاناجلالالدين رومي است. چرا كه نويسنده موسيقي ايراني را تبديل به شير بييال و دم و اشكم كردهاند و در همان هم ماندهاند.
محمدعلی برجیان بروجنی