پریشب راپورتچی از پلیس خفیه آمده ، یک فقره راپورت آورده ، عرض کرد : قبله ی عالم به سلامت ! گویا میرزا محمد رضا خان لطفی به اتفاق میرزا محمد خان قوی حلم تمبک چی ، یک خیالات شومی در سر داشته ، می خواهند رعایای دارالخلافه را سر کیسه کنند . مردک تار زن ، مبالغ گزاف از رعیت جماعت گرفته تا یک نمایشی در قریه ی نیاوران راه بیاندازد ! رعیت ندید بدید هم هر چه مال و منال داشته از صندوقچه ها در آورده ، آن عده هم که نداشته اند ، دار و ندار فروخته ، بلیط ابتیاع کرده بلکه نمایش میرزا را به رای العین رویت کنند ! فرمودیم این میرزا محمد رضا خان لطفی دیگر کیست ؟ مجدد عرض کرد : مردک ازقدیم الایام مطربی می کرده ، لکن به واسطه ی میل وافر به سیاحت ، به ممالک فرنگ عزیمت ایضا در بلاد خوش آب و هوا ، اقامت طویل المدت داشته است . آن طور که نزد عوام شایع شده چند صباحی هم در اتازونی به جنگل ها پناه برده و مثال جوکی های هند ریاضت کشیده ! مردک به مجرد استخلاص از جنگل ، یک قیافه ی خاصی به هم زده ، مثال دراویش لباس سپید به تن کرده ، کشکول و تبرزین به دست گرفته، هو هو کنان گرد ولایات اتازونی گشته است ، لکن در همان ایام از تربیت مطرب هیچ غفلت نکرده ، فی المثل ، زویا خاتون نام را مشق بسیار داده است ! بعد که زویا خاتون فنون مطربی را به کمال فرا گرفته ، میرزای عاقبت اندیش من باب احتیاط اتازونی را ترک ، به ممالک یوروپ عزیمت و مکرر بساط مطربی راه انداخته . فرنگی جماعت هم که شیفته ی این قسم اطوار و اعمال محیر العقول ، مال بسیار به پای میرزا ریخته و موجبات ترقی مادی او را مهیا کرده . با این اوصاف ، یک چند وقتی است به واسطه ی کهولت سن ، دست اهل و عیال را گرفته ، بی صدا به مملکت بازگشته و در دارالخلافه اقامت گزیده است ! فی الحال هم یک مکتب خانه ای موسوم به میرزا عبدالله مفتوح و مشق مطربی می دهد ، مردک راپورتچی آن قدر گفت که آخر سر دیدیم از شدت کنجکاوی در شرف موت هستیم ! فی المجلس اتابک را خوانده ، فرمودیم قصد عزیمت به نیاوران را داریم ........دیروز یک مانده به نماز مغرب و عشا ، به اتفاق اتابک در لباس مبدل راهی قریه ی نیاوران شدیم . دو از شب گذشته به آن جا رسیدیم . محشری به پا بود و جمعیت همین طور موج می زد ! لکن احدی بی اذن ، اجازه ی دخول نداشت ! از بخت مساعد ، اتابک پیش تر ، به جهت بازدید ما از نمایش مطربی ، بلیط ابتیاع کرده بود ! با هر جان کندنی بود داخل شدیم ! یک مکان مصفا ئی بود پر از دار و درخت . خوب که دقت کردیم دیدیم بر سر درختان همه قسم پرنده نشسته . با چشم مبارک خویش یک فقره جغد هم رویت کردیم . ناغافل فرمایش قدما خاطرمان آمد که جغد شوم است . قدری مشوش شدیم . محض احتیاط آیت الکرسی خوانده به خویش فوت بسیار کردیم ! جلوتر که رفتیم دیدیم گماشته های میرزا به امر آقای خود ، یک سری صندلی تنگ هم چیده اند ، آن جا بود که فهمیدیم این میرزای ناقلا خوب فکرش کار می کند ! بی انصاف از یک وجب جا هم نگذشته بود . اتابک به مزاح عرض کرد: با این اوضاع ، امور خیر به وفور حادث می گردد . مردک تار زن خواسته هم دنیا را داشته باشد و هم آخرت ! محفل که خودمانی ترباشد ، باب مفارقت مفتوح بوده ، خیلی ها با هم آشنا ، بلکه فامیل می شوند ! میرزا هم حکما از دعای خیر بی نصیب نمی ماند ! ما که کلافه بودیم ، اصلا به روی مبارک خویش نیاوردیم ! مزاح اتابک را از این گوش شنیده از آن گوش بدر کردیم ! به اتابک فرمودیم جلو افتاده راه باز کند تا به نمره ی صندلی خویش برسیم ! با هر فلاکتی بود ، با تنه و مشت و لگد رعیت را تارانده ما را به نمره ی صندلی راهنمائی کرد ! وقتی نشستیم ، انگار دنیا را به ما داده بودند . راست گفته اند که این جور راه پیمائی ، کم از عذاب جهنم ندارد ! مستقر که شدیم ، عهد کردیم از جای مبارک تکان نخوریم مبادا دیگری جایمان را بگیرد ! قدری که گذشت ، از سر کنجکاوی ، یک نگاهی به دور و بر خویش انداختیم ! دیدیم محفل انسی بر پا شده که نگو و نپرس ! همه قسم تنقلات به وفور موجود است ! نسوان بزک کرده ، تخمه هندوانه ی بو داده شکسته ، قطاب و پولکی میل کرده ، سخت گرم گفتگو بوده ایضا زیر چشمی مراقب اوضاع هستند ! آقایان هم قلیان و چیق کشیده ، خاطره ی نا جور تعریف می کنند ! حوصله ی خلائق داشت سر می رفت که میرزا با سلام و صلوات داخل شد ! مردک لباس سپید درویشی به تن کرده ، یک تسبیح شاه مقصود اعلا به گردن انداخته بود . جماعت به پا خواسته ، سخت تشویق کردند .خیلی ناراحت شدیم ! توی دلمان گفتیم : ای میرزا محمد رضا خان نامرد ! قاپ رعیت جماعت را می دزدی ؟ صبر کن آب ها از آسیاب بیفتاد ! نشانت می دهیم ! لکن برای این که با جماعت هم رنگ باشیم ما هم بسیار کف زدیم ! میرزا محمد رضا خان لطفی نزدیک آمده ، به جهت احترام به مردم ، تعظیمی کرد . لکن مثال افراد الکن ، لام تا کام چیزی نگفت ! بعد هم به اتفاق میرزا محمد خان قوی حلم تمبک چی ،عقب عقب رفته ، چهار زانو نشسته ، کوک ساز خویش را امتحان کرد . با این حال معلوم بود خیالی در سر دارد ! دستی به محاسن سفید خویش کشیده ، انگار که دارد فکر می کند ! جماعت هم سکوت اختیار کرده ، همین طور زل زده بودند به اعمال میرزا و نوچه ی تمبک چی اش . یک هو دیدیم مردک ، دیوان خواجه ی شیراز را بدست گرفته . توی دلمان گفتیم : جل الخالق ! این دیگر چه قسم اطوار است ؟ مطربی کجا و تفال به دیوان خواجه ی شیراز کجا ؟ جماعت هم مثال ما ، سخت حیرت کرده ، چشم از مردک بر نمی داشتند ! دیدیم میرزا محمد رضا خان دارد یک چیزهائی می گوید ! اول گمان بردیم چهار قل می خواند به جهت دفع بلا و چشم زخم ! لکن زود به خطای خویش واقف شدیم ! مردک با یک سوز و گداز خاصی از خواجه ی شیراز مدد گرفته ، بلا انقطاع این جملات را تکرار می کرد : ای خواجه ی شیرازی ! نه شوخی و نه بازی ! تو را به شاخه نباتت راست بگو ! همین طور که زیر چشمی دیوان خواجه را می نگریست ، کتاب را باز کرده ، لبخند ملیحی به لب آورده ، نگاه عاقل اندر سفیه به جماعت انداخت . بعد هم به طرفه العینی شروع کرد به نواختن تار . یک جوری ساز می زد که یعنی فی البداهه به ذهنش خطور کرده است !! لکن برایمان اظهر من الشمس بود که به نهایت زرنگی کرده و یک غزلی از خواجه ی شیراز را ، پیش تر ، نشان زده ! ( این طور که امروز راپرتچی راپرت آورد ، وقت نماز صبح ، میرزا به یک دو تن از نزدیکان گفته ، نذر شاه عبدالعظیم کرده و از آقا خواسته پیش چشم خلائق ، آبرو داری کند ! لکن به واسطه ی ضعف ایمان ، خوف داشته ، مبادا آن غزلی که سه ماه آزگار در خفا با میرزا محمد خان قوی حلم تمبک چی مشق کرده ، نیا ید و ماجرا ختم به خیر نشود ! حالا هم چون آمده باید به پا بوس آقا رفته ، نذرش را ادا کند !) الغرض ، مردک ، همان طور که تار دستانش بود شروع کرد به خواندن آواز ! این طور که دستگیرمان شد ، این هم از دولتی مرحوم والده ی مکرمه ی میرزا به یادگار مانده ! بس که پیرزن قربان صدقه ی یکی یک دانه اش رفته و از صوت محمد رضای خویش ، پیش در و همسایه تمجید کرده ، امر برمیرزا مشتبه شده که شش دانگ صدا دارد ! چه می دانیم ؟ لابد این هم از بخت سیاه ما بوده که پول زبان بسته را بدهیم و ازصدای ناجور میرزا سخت شکنجه ای شویم ! فی الواقع خلائق هم بدتر از ما ، بسیار در عذاب بودند ، بندگان خدا دست ها را روی گوش گذاشته و چشم ها را بسته ، دائم از رب العالمین طلب آمرزش می کردند ! میرزا استغاثه ی مردم را استماع کرده لکن هیچ به روی خویش نیاورده ، همچنان یک نفس می تازاند ! جماعت که دیدند دعا هیچ افاقه نمیکند ، زیر لب یک چیزهائی می گفتند که انسان شرم دارد از بیانش ! این موقع بود که صدای جغدی که رویت کرده بودیم در آمد . معلوم بود حیوان سر ذوق آمده گمان برده مثال بلبل یک صدای خوشی دارد ! نمی دانیم از صدای میرزا بود یا جغد که مو به تنمان سیخ شد . فی الواقع دو خوانی میرزا و جغد چنان خوفی در دل مان انداخت که نگو و نپرس . ناغافل به یاد روز جزا افتادیم . محض احتیاط فی الفور از گناهان خویش توبه کردیم ! سوال و جواب آواز میرزا و جغد یک ریز ادامه داشت .گویا هر کدام می خواستند ، روی آن دیگری را کم کنند ! الغرض ! نمی دانیم از کثرت استعمال دخانیات بود یا چه ؟ که میرزا از خر شیطان پائین آمده ، کار را به آخر رساند ! جغد هم که دید میرزا از خر شیطان پائین آمده خاموش شد ! تا آمدیم نفس راحتی بکشیم و خدای سبحان را شکر کنیم ، مردک رفت سراغ سه تار ! بی انصاف از مروت که بوئی نبرده بود ! چنان سه تار می زد که یاد بدهکاری هامان ، به دولتین روس و انگلیس افتادیم . بغض گلوی مبارکمان را گرفته ، با یک حال نزار ، سر روی شانه ی اتابک گذاشته ، چیزی نمانده بود ، ها ی های گریه کنیم . خلائق هم بد تر از ما ! گفتیم الان است که یک چند نفری از کثرت یاس ، انتحار کرده ، آن عده هم که می مانند ، آشوب راه بیاندازند ! میرزا که دید هوا پس است ، یک هو ، کمانچه بدست گرفت ! مطرب جماعت هم برای خود عالمی دارند ! از در دروازه رد نمی شوند ، از سر سوزن می گذرند ! این همه هنر در یک شب ؟! از برای چه ؟؟ کمانچه کشی میرزا هم از آن کار ها بود ! فی الواقع حدس می زنیم ، به واسطه ی کدورت هائی که از ایام ماضیه میان میرزا وجماعت کمانچه کش وجود داشته ، می خواسته به این طریق ، حساب کار، دست کمانچه کش های دارالخلافه بیاید . این طور که اتابک آهسته در گوشمان گفت ، مردک تار زن ، بعد از مراجعت از فرنگ ، از تمام کمانچه کش ها ایرادات اساسی گرفته ، که هیچ نمی دانند و معلوم نیست کجا مشق مطربی گرفته اند! لکن کمانچه کش ها ، انگار نه انگار که هجمه ای واقع شده ، در قبال در افشانی میرزا سکوت اختیار ، ابدا به روی خویش نیاورده اند ! مردک هم که خود را اعجوبه ی دهر می داند ، حرصش گرفته ، به سراغ سایر مطربین رفته بلکه آنان را تادیب کند ! قدری دلمان برایش سوخت ! فی الواقع معلوم بود مردک ، دل پری از روزگار دارد ! آن قدر نواخت و نواخت که از کثرت عمل ، نفسش به شماره افتاد ! بیچاره محمد خان قوی حلم تمبک چی که هر چه می کرد به گرد محمد رضا خان لطفی نمی رسید ! میرزا که کمانچه نوازی رابه آخر رساند ، یک جور خاصی به مردم نگاه کرد که یعنی ما این طور اشخاصی هستیم ! بعد هم با یک اطوار خاصی کمانچه را به کناری پرت کرد . طوری که کمانچه کش های دارالخلافه که هیچ ، اگر شیر هم بود زهره اش آب می شد ! خلائق از این عمل میرزا خوف کرده ، مثال بید مجنون می لرزیدند . مردک هم که تازه سر حال آمده بود برای آن که مجلس یک رونق دوباره ای بگیرد شروع کرد به نواختن دف ! زور بازوی زیاد این حسن ها را هم دارد ! جماعت که گوئی از برای یک چنین نمایشی جمع شده بودند بلا انقطاع تشویق کردند . از این طرف میرزا محمد رضا خان دف می زد از آن طرف بعضی مردم کف زده ، بعضی دیگر با انگشتان دو دست و آنان که ماخوذ به حیا تر بودند یک دستی بشکن می زدند ! خلاصه یک بساط عیش و طربی مهیا شد که نگو و نپرس ! ما که به عمر خویش یک چنین مجلس انس و الفتی ندیده و نشنیده بودیم . یک نیم ساعتی که به این منوال گذشت ، مردک دف را پائین آورد . لکن جماعت بالجمله از میرزا خواستند مجدد دف نوازی کند . میرزا هم تا دید مردم از وی چیزی خواسته اند ، لج کرده و به پا خواست ! یعنی نمایش تمام شده ! بروید پی کارتان ! با اعلام اتمام نمایش مطربی، رعیت جماعت که به واسطه ی شمایل و اطوار میرزا ، خوف بسیار در دل داشتند خاموش شده ، به طرفه العینی راه دارالخلافه را پیش گرفتند ! معلوم بود مردم مانده اند که چطور فریب پروپاگاند میرزا را خورده ، این طور پول زبان بسته را بی جهت تلف کرده اند ! خوب شد بودیم و به رای العین دیدیم که چطور می شود یک شبه ره صد ساله رفت ! مگر ما چه کم از میرزا محمد رضا خان داریم ؟ این بار به وقت تنگ دستی ، محال است سراغ دولتین روس و انگلیس برویم و دست جلوی اجنبی جماعت دراز کنیم ! به اتفاق اتابک یک نمایش مطربی راه انداخته ، حکما به همه جا خواهیم رسید !
نیما شراره
فرستنده:artwoofer@yahoo.com
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:24 توسط سیاه مشق
|