
فرید دهدزی - علیرضا جواهری
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حقّ دوستی
حقشناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
1 - گرچه این یادداشت بنا بود به بهانه سالگرد پنجاه سالگی تولد «پرویز مشکاتیان» به تحلیل و تجلیل از وی بپردازد، اما به نظر میرسد به قدر مقدور به مدح وی پرداخته میشود، چه بهتر آن است که مدح را وانهاده و به نقد عملکرد وی پرداخته شود. گرچه که اساساً نقد پرویز مشکاتیان، نشان از اهمیت جایگاه وی در فرهنگ این مرز و بوم است.
درست است که پرویز مشکاتیان در سنین 30 – 40 سالگی، در زمانی که معمولاً آغاز درخشش، جوشش و زایش یک هنرمند است، به اندازه صد سال بارش و زایش کرد، بار خویش را بست و برگ زرینی برای فرهنگ مصوّت جامعه به ارمغان آورد و به تعبیر اقبال لاهوری «خدمت ساقیگری با نهاد / داد با ما آخرین نوری که داشت»، اما بهرحال پرونده مشکاتیان به لطف میراث گرانبهایش همچنان گشوده است و کردگار و روزگار را باید از این گشایش رحمت، شکرگذار بود. بنابراین نقد و بررسی این میراث وظیفهای است که هر آیینه باید به آن دست یازید.
2- شاید این موجبیت ((Determenism پروسه مشکاتیان بود که خوش بدرخشد، و در ادامه دولت مستعجل شود، به انقطاع برسد و بر خرمن یافتهها و دادههای پیشین خویش بنشیند. اما خود مشکاتیان به این امتناع و انقطاع باوری ندارد، چراکه میگوید: «من در این چند ساله البته بیکار ننشستم، همچنان ساختم، نواختم، نوشتم و ... . شاید علت اصلیاش نامحرم بودن فضا باشد» (نقل به مضمون). نامحرم بودن فضا، سخنی است که دیگر بر سر هر بازاری، است و شاید دیگر به کلیشه میماند. اما نکته قابل ذکر اینکه رفتار مشکاتیان خلاف این گفتار را ثابت میکند. گرچه مشکاتیان مانند دهه شصت حضور مداوم نداشته، اما در گوشه و کنار، به طور پراکنده در این ده سالی که به زعم خود (و عدهای دیگر) خاموش نشسته، آثاری را منتشر کرده است. اینکه چرا نمو نداشته، شاید دلیل عمدهاش فقدان تأثیرگذاری آثار باشد.
3 - مشکاتیان دلیل عمده بیرون ماندن از گود را، سیاستهای نادرست صدا و سیما میگمارد. البته انتقاد از رسانه به اصطلاح ملّی، وظیفهای ملی است، اما همین مشکاتیان کم با رادیو و تلویزیون در همکاری و تعامل نبوده، غیر از گفتوگوهای (البته کم)، برخی از آثار خود از جمله اثر اخیر «تمنّا» را به یکی از شرکتهای تابع صدا و سیما برای چاپوپخش داده است.
4 - شاید در نظر مشکاتیان مردم نامحرم قلمداد میشوند، در حالیکه همین مردم (به ویژه مردم عامی) اگر وزیری، خالقی، صبا، معروفی، دهلوی، پایور و ... را نشناسند، مشکاتیان را حتی با عناوین آثارش به خوبی میشناسند. این مردم نامحرم قلمداد نمیشوند، زیرا همین مردم در دهه شصت که دغدغههای کمتر موسیقایی و بیشتر سیاسی و استراتژیک داشتند، گوش جان به آثار وی داده بودند. بیگمان آثار مشکاتیان (در آن زمان) از منابع فرهنگی حداقل دو دهه بود. تاریخ به یاد نخواهد برد، که مردم چگونه «بیداد» را مییافتند و در پستوی خانه نهان میکردند که مبادا بیداد را بر لبها جراحی کنند؛ هزاران همچون باد بهاران حقشناسی بهجا میآورند!
چگونه است که آن زمان که فضا چندان قدرت هضم، چنین حجم و دُّر گرانبها را نداشت، چنین به مهمانی سرود و شعر میرفت! اما حال که هم ذائقه شنیداری مردم فربه و هم امنیت فرهنگی بیشتر شده «گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش»!
5 - گویی مشکاتیان این همه بزرگداشت و نکوداشت را فراموش کرده است. به عنوان نمونه در بزرگداشتی که توسط شهرداری تهران و حوزه هنری (در دیماه سال 1385) برگزار شد، مشکاتیان فراموش کرد که مردم حتی عامی و عادی چگونه مسافتهای طولانی را برای شرکت در این مراسم طی کردند، نیز بیش از جمعیت سالن، مردم در پشت درهای بسته چشم به انتظار دیدن وی بودند، سالنی که دیگر جای سوزن انداختن نبود! این بس نیست که برنامه یک ساعت و نیمه به پنج ساعت به طول بیانجامد! مردم فقط در یک صحنه قریب به نیم ساعت سراپا وی را تشویق میکردند (و چقدر دردناک که این مردم از مشکاتیان تقاضای فقط نواختن ساز کنند و مشکاتیان سرباز زند!)
البته انتظاری از مشکاتیان نیست، چون هر هنرمند طبیعی است که تاریخیت و موجبیت خاص خود را داشته باشد. اما از مشکاتیان انتظار نمیرود که مقتضیات دورنی خود را به شرایط بیرونی وانهد و انقاطع خویش را به نامحرمیت خلقی بهانه کند.
6 - باز میگوییم که فضا نامحرم نیست، یا حداقل برای مشکاتیان چنین نیست. مشکاتیان بیش از هر موسیقیدانی در این چند سال اخیر در نقطه دید و پیکان موسیقی ایرانی است. در این چند سال اخیری که کار چشمگیری از مشکاتیان دیده نمیشود، برعکس آن حواشی فراوانی از وی در نشریهها دیده میشود؛ کم نیست گفتگوهایی از وی و ویژه نامههایی درباره وی! - ویژه نامه و گفتوگوهایی که سراسر تکرار مکرارات است. وانگهی اگر فضا نامحرم است، معلوم نیست که ضرورت این همه حاشیهپردازی چیست.
خود مشکاتیان در مصاحبهای گفته بود: من مثل کسانی نمیمانم که کار خود را به پایان برده باشم و حال نشسته باشم که به ملاقات من بیایند و برای من گل و شیرینی بیاورند و به پاس کارهای صورت گرفته از من قدردانی کنند» ایشان تأکید کردند که «من میخواهم کار انجام بدهم» و به تعبیری تازه اول کار است. ولی گویی چیزی که مشکاتیان به ظاهر از آن هراس دارد، به سختی گریبان وی را گرفته است.
7 - فضا در اختیار مشکاتیان است. یکی از مسئولان رادیو به نگارندگان این سطور میگفت «تنها مشکاتیان اراده کند کل بخش موسیقی رادیو را در اختیار وی میگذاریم» . یا یکی از مسئولان موسیقی این مملکت میگفت: « هر کاری مشکاتیان بخواهد ما انجام می دهیم» (نقل به مضمون).
به مراتب وظیفه کسی که جمعی چشم و گوش، هوش به هنر (و شاید خود!) وی دادهاند و هر حرکت وی میتواند سرنوشت فرهنگ جامعهای را تحت شعاع قرار دهد، سنگین است.
معمولاً میگویند: «آنجا که سخن به پایان میرسد، موسیقی آغاز میشود»، اما گویی این قاعده در نظر مشکاتیان عوض شده؛ موسیقی به پایان رسیده و حال نوبت سخن و سخنوری است! برخی از نوشتار و گفتارهای اخیر مشکاتیان شاید چندان سنجیده نباشد و به راحتی ذهن مخاطبان خود را محاصره و مخاطره کند و چند صباحی بدون هیچ عیارسنجی بر ذهنیت افکار عمومی سایه فکند.
8 - هنر تنها در آهستگی و پیوستگی شکل نمیگیرد، هم در شرایط هموار و هم (عمدتاً) در شرایط ناهموار شکل میگیرد. خود مشکاتیان نمونه مجسم ساخت موسیقی در شرایط سخت و صعب است. مشکاتیان خود پشتوانه موسیقیاش را «از نفس مردم و شرایط پیرامونیم» میداند، اما آیا عملکردهای اخیر مشکاتیان نشانهای از این همنفسی وجود دارد! شرایط اجتماعی به گونهای رغم میخورد، شرایط برای مشکاتیان هم به گونهای دیگر.
خود مشکاتیان در گفتوگویی گفته است: « در هیچ جای دنیا که من فرهنگشان را تورق کردهام، زندگی کردهام، مصاحبه کردهام، ندیدم که هنرمندان یک کشور با مردم تفاوت نداشته باشند [= تفاوت دارند]. همیشه بهترین زندگی را داشتهاند، با مردم زمان خودشان حرف زدهاند، تاج سر مردم بودهاند. هنرمندان هر ملت شناسنامه آن ملت را در دنیا معرفی کردهاند. شما میدانید در زمان میکل آنژ چه کسی بر ایتالیا حکومت میکرد؟ اما مجسمه مریم میگل آنژ را تمام دنیا میدانند کجاست... شما میدانید در زمان رافائل، شاهزاده فلورانس که بوده؟ »
خوب بود که به این مسئله هم اشاره میشد که در همان غرب کسانی هم مانند بتهوون، باخ، ویوالدی، هایدن، هندل، پاگنینی، اشتراوسها و ... هم به وجود آمدند. این دیگر چه جای قیاس نیست (بقول مولوی «کار خوبان را قیاس از خود مگیر!»). وانگهی در حال حاضر خود مشکاتیان بهتر از هر کسی میداند که طلایهداران موسیقی ایرانی هنوز اندر خم همان ردیف موسیقی دستگاهی ماندهاند و فخرشان چند آهنگ یونیسون و چند چهار مضراب دیگر است.
آن تصویری که مشکاتیان از موسیقی غرب و تفاخر آن ترسیم میکند، اساساً با زندگی تراژیک مفاخر و مخازن موسیقی غرب در ناقض است. مرور کوتاهی میکنیم، زندگی ان بزرگان را:
«ریشارد اشتراوس» زندگی در تعقیب و تبعید داشت و در شرایط بسیار دردناک هم حیات را به درود میگوید ( در همان شرایط آثار بسیاری را هم تصنیف کرد که «چهار سرود واپسین» و به ویژه پوئم سمفونیک «مرگ و تجلی» از آن جمله است). کسی چون مالر پنج فرزند خود را یکایک (هر یک را بدلیلی) از دست میدهد و زندگی سراسر درد و غم را تجربه میکند و به گفته خود موسیقی مانند زندگیاش را میآفریند. شؤنبرگ هم کار میکند، هم درس میدهد، تا بتواند به اصل هدف خود برسد، زندگی سراسر رنج و جهد و آخر هم با حقوقی ناچیزی بازنشسته و به وضعیت بدی جان میسپرد. «برامس» چندین سال با سرطان و دست و پنجه نرم میکند، «شوپن» نیز چنین، اما این بار با سل. «چایکوفسکی» در فقر و بدبختی در روستایی کوهپایهای به دنیا میآید، کسی است که دائماً به خاطر مشکلات فراوان از جمله شایعات بسیار بد اخلاقی حول زندگیاش، در عذاب روحی و افسردگی بسر میبرد و آخر هم قربانی حصبه میشود. «شومان» در سنین جوانی به افسردگی کشندهای میرسد، چندین سال را در کابوس میگذارند و حتی خود را به دریاچه میاندازد. «شوبرت» از فقر میمیرد. از همه سختتر زندگی «موتزارت» جوان است، کسی که برخی مواقع حتی نان شب هم نداشت و زندگیاش روز به روز بد و بدتر میشد و آخر هم به حصبه مبتلا و در سن 35 سالگی میمیرد.
مشکاتیان و نسل مشکاتیان پنداشتهاند، هنر بر بالین پر قو و بر روی برجهای عاجنشین، تاجنشین و تاکنشین پدید میآید. هنر با دویدن در پی آواز حقیقت و هزینه، زحمت و فعالیت و حتی جانافشانی و سر افشانی بر آن پدید آمده و میآید. ناز پرود تنعم نبرد راه به مقصود / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.
9 – اما نکته پایانی مسئله انتقال و تدوام فرهنگ و هنر است. اگر مشکاتیان قائل به تدوام و بقای هنر از طریق انتقال آن است، معلوم نیست که چرا نسبت به تعلیم و تدریس تا این حد بیگانه است. گویی فراموش کردیهایم زمانی را که مشکتیان و نسل وی برای توشهگیری و خوشچینی از خرمن هنر نسلهای پیشین، نسلهایی که کهنسالانی مانند دوامی، هرمزی، فروتن، برومند و ... بر صدر آن نشسته بودند، چه مشقتهایی را طی میکردند. باید پای سخنان خود مشکاتیان نشست، تا فهمید برای بهرهگیری یکساعته از فلان استاد حتی باید به خرید تعمیر، تنظیم، ترتیب و ... منزل وی میپرداختند. حال کسی که این همه مرارت را طی کرده که دوام و قوامی به هنر این مملکت بدهد، باید دست رد بر سینه هنرجویان نسل امروزی بزند. دانشجوی شهرستانی بود که به سختی و با نداشتن حداقل هزینهای برای بهرهگیری از محضر درس (همیشه خاموش) مشکاتیان به تهران عزیمت کرده بود، اما مانند همیشه پیغامی از آن سو گفت: «در خانه نهایم جان به فدایت / لطفی کن بگذار پیامت»
10- نقد پرویز مشکاتیان به هیچگاه نفی تأثیر وی از دامنه فرهنگ این مرزوبوم نیست. زیرا پرویز مشکاتیان بی گمان بخشی از حافظه ذهنی و حافظه شنیداری فرهنگ ایران زمین است. حذف وی همانقدر گران است که حذف شاملو از ادبیات. زمانی که فقدان تولید فرهنگی به ویژه در حوزه موسیقی بیداد میکردف این آثار مشکاتیان بود که حاکی از تازگی، ترنم و طراوت داشت. اما نمیتوان از برخی حقایقی که گریبان مشکاتیان و نسل وی (را در این شرایط) گرفته، چشم پوشید. باز میگوییم که فضا نامحرم نیست، یا حداقل فضا برای مشکاتیان نامحرم نیست، اگر هم بود باز از مشکاتیان انتظار عملکرد و تولیدی معقول را داشتیم. به جای این گفته «گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش»، از زبان خود حافظ خطاب به مشکاتیان میخوانیم:
به بانگ چنگ بگوئیم آن حکایتها
هست گوش دلش محرم پیام سروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش