تبليغاتX
سیاه مشق - ZIGUNERWIZEN
 

نوید مصطفی پور

از اینجا دانلود کنید

مي بيني ؟ علف ها با صداي نازک نسيم مي لرزند ... درختهاي باغچه اما ساکنند .... نسيم آرام همه چيز را مرور مي کند .
شايد...شاید اين راز تمام چيزهاي کوچک است ، شايد اين آن هجوم محوي است که درون تمام اشياء را به خود مي کشد ... حس مي کنم مورچه ها تمام صداها را مي شنوند ... تمام صداها را ... اين سرشت چيزهاي کوچک است ... سرشت چيزهايي که خود را کوچک نگاه داشته اند ... کوچک نگاه داشته اند تا بشنوند خيلي چيزها را که خيلي ها نمي شنوند ... ببينند آن چيزهايي را که هيچ کس نمي بيندشان . مثل بچه ها ، مثل بچه وقتي که هنوز خيلي بچه اند ، که فرشته ها را مي بينند ، خدا را مي بينند و همه چيز هاي خوب را مي بينند ...
و فکر مي کنم ، فکر مي کنم که اگر اين همه سال است که  مورچه ها اين قدر کوچک اند ...پرنده ها انقدر کوچکند لابد چيزي مي شنيده اند ، چيزي که مي ارزيده ... مي ارزيده به اين همه سال کوچک بودن ... چيزهايي مثل صداي قلب آدمها ، آدمهاي عاشق ... آدمهاي منتظر ... آدمهاي اميدوار ... چيزي مثل صداي پاي مسافراني که از عمق جاده هاي دور مي آيند ...
... لابد چيزهايي بوده ... چيزهايي از جنس خنده مهدي که از ته ته دلش مي خنديد و تمام دارايي نداشته اش را ،تمام کسب و کارش را سفت گرفته بود يک دستش و با آن يکي دستش شيطنت مي کرد ... کيسه آدامس ها را که از صبح تا شب بايد مي گرفت پيش روي هزار عابر ... از هزار راه ... که ...
من مي دانم . من خوب مي دانم . ما هيچ وقت خوب نگاه نمي کنيم  . هيچ وقت خوب نمي بينيم ... آنها حتما چيزهايي مي بينند ... من مطمئنم ...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 18:4  توسط سیاه مشق  |