باز چشم او به رخش افتاد....اما.....وای!
دید،
رخش زیبا، رخش غیرتمند
رخش بی مانند
با هزارش یادبود خوب، خوابیده ست ...
آنچنان که راستی گویی
آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده ست
قصه می گوید که آنگه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه می کرد،
از تماشایش نمی شد سیر
مثل اینکه اولین بار است می بیند
بعد از آن تا مدتی ، تا دیر،
یال و رویش را
هی نوازش کرد ، هی بویید ، هی بوسید
رو به یال و چشم او مالید
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر برگشته و دیدار فرزند بود
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید
ـــ از شگفتیهای ناباور ـــ
پای چشم تهمتن تر بود...!
و چقدر کم اند کسانی که به راستی! آتش عشق به فرهنگ این سرزمین در وجودشان زبانه می کشد...
آری به شب سیاه خواب انگیز
هر چیز که هست حکم شب دارد
آری همه هر چه هست، جز یک چیز!
....
این است که می ستایم آتش را
آن روشن پاک، زنده ی بیدار
نستوه و بلند ، روح سرکش را
و...
و شاید صدای روح ، صدای دل
و آن شعله پاک است که می ماند...
*************
از اینجا گوش دهید (تم اصلی موسیقی فیلم پیانیست)