تبليغاتX
سیاه مشق
 

آقاي لطفي بقول مشکاتيان:

لطفي کن و بگذار پيامت

فريد دهدزي

 

آن زمان که مشکاتيان توسط سعيد امامي تهديد به قتل شد؛ کجا بوديد! احتمالاً بر روي درختان سانفراسيسکو اذان مي­گفتيد!

 

 

تو رعيت باش چو سلطان ني­اي

خود مرو چون مرد کشتيبان ني­اي

چون ني­اي کامل دکان تنها مگير

دست­خوش مي­باش تا گردي خمير

محمدرضا لطفي که از هنرمندي­هايش کتمان حقيقت و بطلان واقعيت است، در بيانيه­اي که از خارج يا داخل کشور (!) در سوگ مشکاتيان نگاشتند. در فرازي از کلام گوهربار خود خاطر نشان کردند: «متاسفانه پرويز با اين همه استعداد، خود را به ورطه خطرناکي سوق داد، تا جايي که به حرف هيچ يک از دوستان نزديکش گوش نمي­داد. هنگامي که شادروان ناصر فرهنگ­فر را خاک مي­کردند گفته بود «نوبت بعدي من خواهم بود».

جمله اوليه از نوع رهنمون­هاي فرزانه و فاضلانه است. گويي ديگر اساتيد همواره قرآن بسر، از بالا به پايين درخت در حال سرسره بازي کردن هستند!

اصلاً نگارنده در مقام وارد شدن به حريم شخصي - آن­چنان­که لطفي خواهان آن است - نيست. اما چه ورطه خطرناکي! آيا هنوز بر شما مجسم نشده است که هر فردي حريم شخصي خويش را دارد! هر فردي مختار به انتخاب نوع زيست و سيره خويش است! جناب لطفي چيزي به نام تنوع زيستي و تنوع الگوي زيستي بر شما معنايي دارد!

آن زيستي که مشکاتيان بر خود رقم زده بود، به هيچ فردي مناسبتي ندارد. زيستي پر از معنا که خود براي خود تعريف و اختيار کرده بود. هر نظري که بر وي متجلي مي­شد جلوگاه نکوتري بر وي ظاهر مي­شد «هر نظرم که بگرد جلوه رويش از نظر / بار دگر نکوترش بينم از آنچه ديده­ام». اما هيچ­گاه کسي به ادراک گنجاي ذهن و ضمير وي پي نبرد. مشکاتيان از سنخ اين دنيا نبود. از همه کس جدا بود، که پاک و همرنگ بقا بود. اين دنيا براي وي بسيار سبک و نازل بود. گفتار و گفتمانش جذاب و جدا از هر کلام خاص و عامي بود.

هنوز معنا و فرآيند مسئله وحي براي نگارنده مشخص نشده، اما کلامش رايحه وحي مي­داد. البته وحي­اي که به­زعم بامداد «وحي از خاک مي­رويد!». بنابراين کسي را ياراي درک و فهم رندانگي و قلندرانگي وي نبود. تنها استاد گرانمايه شفيعي کدکني بود که گفت:

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاک تيره روز هماغوشي­ات نبود

ميخانه­ها ز نعره تو مست مي­شدند

رندي حريف مستي و مي نوشي­ات نبود

***

لطفي، در فرازي از سخنان موجز و معجزشان چنين مي­فرمايند: «او ديگر رمق زندگي کردن در سختي­ها و بي مهري­ها را نداشت. باشد که جوانان اهل موسيقي ما که راهي اين حرفه مي شوند بدانند که هنرمندان زاييده رنج زمان هستند و بايد از دشواري هاي زيادي عبورکنند...»

جناب لطفي! مشکاتيان نه اهل گلايه از روزگار بود و نه اهل مداحي کردن. به جرأت پيشقراول مبارزه با رژيم ضد هنري جمهوري بود. شما کجا بوديد زماني که حمل ساز حرام، ساز حرام، موسيقي حرام، کنسرت حرام و ... بود. شما کجا بوديد که سازها را مانند آهنپاره به خارج از شهر به خرابه­ها مي­ريختند. کجا بوديد ببينيد که پس از کنسرت آستان جانان قصد جان مشکاتيان را کردند! کجا بوديد که تهديدها پس از انتشار مخفيانه بيداد همايون را ببينيد! آن زمان که مشکاتيان توسط سعيد امامي تهديد به قتل شد؛ کجا بوديد! احتمالاً بر روي درختان سانفراسيسکو اذان مي­گفتيد! با سابقه­اي که از شما سراغ داريم اگر بوديد حتما در دامن جمهوري و احمدي و هرندي و حسيني و کيهان مدح و ثنا مي­کرديد!

مشکاتيان زماني که متوجه بيراهگي بسياري از مسائل شد، دست از چاووشي­سازي و سرودساز شست. حتي از انتشار برخي از آثار انقلابي خود صرف­نظر کرد:‌ در خط مقدم، پشت و جلوي خط، سرود شهيد شهيد، جنگ جنگ تا پيروزي نساخت!

به جرأت مشکاتيان 16 سال در بلنداي موسيقي ايران خوش درخشيد و در بدترين شرايط مبارزه کرد. مشکاتيان بيداد و قاصدک و ... را مي­ساخت، لطفي با گروهي از روي خلوص يا جلوس يا چيزهاي ديگر، بر سر و سينه کوفته و لاف درويشي مي­زد. انصاف هم گوهري ناياب است.

مشکاتيان به­رغم درک شرايط حساس تاريخي و اجتماعي، اما انساني آرزومند و اميدمند بود. يکبار مشکاتيان نامه­اي براي شجريان نگاشت؛ نامه­اي که هيچ­گاه پست نشد. بر وي نگاشت که شما به گذشته مي­نگيريد و به آن فخر مي­ورزيد. حسن فرد در آن­چه نيست که در گذشته کرده است. بر کارهايي است که نکرده است. چشم به آينده بايدمان داشت ... (نقل به مضمون)

کسي که اين­چنين به زندگي نشسته بود، بقول بامداد: هرگز كسي چنين فجيع به كشتن خويش بر نخاست که من به زندگي نشسته­ام، دست به چنين کاري بزند.

جناب لطفي اصلاً مشکاتيان قابل قياس با فرهنگ­فر و غيره نيست. حتي قابل قياس با جناب­عالي هم نيست. وي هيچ­گاه موسيقي را کالا، مکتب­خانه را تجارت­خانه نکرد. هيچ­گاه داعيه اختيار رديف و روايت­هاي رنگارنگ از رديف نبود که فقط خود آن را دارد و ديگران بايد از وي تلمذ کنند. تأييديه­هاي واهي از دوامي، هرمزي، فروتن و ... در چنته داشت، اما آن را وسيله­اي براي کسب نام و نان نکرد. هيچ­گاه از القابي مانند استاد کامل براي دوامي و برومند بهره نجست. در ادامه هم ذيل آن استادم فرمودند و ... نمي­نگاشت (گويي فقط ايشان حق عنوان­گذاري استاد و حق شاگردي داشتند!). ايشان بر بلنداي درخت­هاي سانفرانسسيکو (نه آن شهر خيالي اسداله ميرزا!) نمي­رفتند و اگر هم مي­رفتند براي تعزيه، تقري و اذان ­نمي­رفتند. کسي را بنده و برده خويش نمي­کرد. هيچ­گاه لقب شاگرد بر شاگردانش، حتي عنوان شاگرد بر دوستانش ننهاد. نه تنها از شاگردانش مبلغي نمي­گرفت که مبلغ کلاس عمومي را به عنوان کلاسي خصوصي تمام نمي­کرد. اعضاي گروه عارفش حق هرگونه همکاري با ديگر گرو­ه­ها را داشتند. اجازه نفس کشيدن داشتند. اجازه آب خوردن... قراردادي در کار نبود که 80 – 90 درصد درآمد کنسرت براي سرپرست و تنها 10 درصد براي ديگر اعضا! نه تنها هيچ مبلغي را بر نداشت که از خود گذاشت و رفت. وارد حريم شخصي و خانوادگي کسي نمي­شد. دولت احمدي را بهترين دولت نمي­خواند. انرژي هسته­اي را حق مسلم و از افتخارات ملت نمي­دانست و ... حدشناس بود «و باتمام افق­های باز نسبت داشت»

آيا قابل قياس با فرهنگ­فر است که خويش را پيرو راه کسي چون وي بداند! آيا مشکاتيان کسي بود که سخني به اين واهي، آن هم بر سر قبر کسي چون فرهنگ­فر براند! شما اول بياييد فرهنگ­فر را تعريف کنيد. اصلاً چه بود! چه مي­کرد! چه مي­گفت! چيزي هم مي­گفت! «استاد کامل» حسن کسايي در يک بزم خصوصي درباره فرهنگ­فر گفت:‌ خدواندگار شعر، خداوندگار ريتم، خداوندگار خط و ... بود. شما بقيه اين بزم را ادامه دهيد: ديگر در چه زمينه­هاي خداوندگاري مي­کرد. بگوييد ما هم از اين عبادت نصيب باشد! آخر چقدر اسطوره­سازي و خداسازي!

خانواده فرهنگ­فر مي­رفتند در کنار آن لوح فشرده شاعر تمبک، ديگر آثار عمدتاً خصوصي وي را هم منتشر مي­کردند. مي­گويند:‌استاد ضربي­خواني بود! بزرگان موسيقي ايران اين ضربي­ها و ضربي­خواني­هاي فاخر را نشان دهند. تا دريچه تمدن بر جهان باز شود! مجموعه خصوصي­هاي فاخر با آقاي محمدرضا لطفي در نمک­آباد (!) گوياي همه چيز خواهد بود!

البته از لطفي انتظار مي­رفت: دوره تلمذي­هاي مشکاتيان خدمت وي را متواضعانه اعلام مي­کردند. دست مشکاتيان هم از دنيا کوتاه است. کسي هم نبود اعتراضي کند. لطفي بهتر بود چنين مي­گفت:

«ايشان پيش من آمدند گفتم پرويز جان پيش صفوت نرو. ديدم دستش براي سه تار خوب نيست. گفتم سه تار نزن. سه تار را نگه­دار براي اساتيد بزرگ­تر برو سنتور بزن. همين شد که پرويز سنتور را ياد گرفت»!

البته لطفي خاضعانه لطفي کردند و چنين سخني نگفتند. سخني گفتند که بايد در تاريخ موسيقي ما مانند ديگر اقوال آسماني ايشان حک شود. گفتند:‌ «نفر بعدي که بر روش نوازندگي و سازندگي او (مشکاتيان) تأثير زيادي گذاشت، ناصرخان فرهنگ فر بود که به پرويز ريتم­هاي لنگ­دار و شکسته را ياد داد و او توانست از اين ضرب­هاي شکسته ناصر کمال استفاده را بکند. اين تاثيرها، تازگي فوق العاده يي به کار مشکاتيان داد.» (البته در اين نگاشته نقش استاد لطفي کتمان شده. قطعاً ايشان يکي از استادان مبرز فرهنگ­فر بوده­اند!)

اين سخن از ناحيه کسي ترواش مي­کند که در پايان همايش يک نفره موسيقي سنتي ... در جشنواره فجر گفتند: يک نوازنده تمبک زماني نوازنده خوب تمبک مي­شود که سنتور را خوب بتواند بنوازند. چون تمبک با دو دست نواخته مي­شود و سنتور هم با دو دست و دو مضراب (نقل به مضمون). پيشتر هم گفته بودند که يک تمبک­نواز بايد خواننده خوبي هم باشد.

نتيجه منطقي اين سخنان اين مي­شود که اولاً فرهنگ­فر آواز را خوب مي­دانست. سنتور را هم خوب مي­زد؛ تا جايي­که ريتم­هاي لنگ­دار را همو به مشکاتيان آموخت. نتيجه اين مي­شود که يک نوازنده ساز ملوديک بايد از يک نوازنده تمبک ريتم­هاي لنگ را بياموزد. بعلت تقارن همکاري مشکاتيان با فرهنگ­فر و از سويي لطفي با قوي حلم شايد استاد هم از قوي­حلم نکات بيشماري را آموختند!

براي تخريب و تضعيف ديگران راه­هاي بيشماري است. اما بدترين راه اين است که در زير دريايي عميق، پايه­هاي دست­ساز را ويران کني. به گمان اين­که عالم ساخته شده در بالاي آن پايه­ها ويران شود. غافل از اين­که عالم خويش را ويران کرده­اي. اين چه آفت توهمي است که در موسيقي­دانان راه­يافته که براي رسيدن به مقصود از هر ابزاري بهره­ ميگيرند. هر ابزاري (حتي غير اخلاقي) را بر خويش فرض دانسته­اند! از زبان مولوي بايد گفت:

اي فرعون تا ناموسي مکن

تو شغالي طاووسي مکن

فرهنگ­فر چگونه ريتم­هاي لنگ­دار را به مشکاتيان مي­آموخت! در اينجا لازم است که خاطره­اي را از شاهدان ماجرايي شرح دهم. کنسرت گروه اساتيد به همراهي مرحوم فرهنگ­فر بود؛ مرحوم فرهنگ­فر در يک ريتم ساده به همراهي جليل شهناز، وامي­ماند. تا جايي­که چندين بار مرحوم فرهنگ­فر از استوديو به علامت قهر خارج شدند. اصلاً نگارنده در مقام واگويي اين سخنان نبود. اما وقتي اسطوره­سازي و اسطوره­پرستي مي­شود، نمي­توان سکوت کرد. مرحوم فرهنگ­فر به سختي با شهناز و گروه اساتيد همراهي ­کرد. تاجايي که ايشان به يکي از خوانندگان گفته بود که به آقاي شهناز بگوييد بنده را اذيت نکنند و ... .

***

يکي از نوازندگان اسطوره­اي تار، در يک سخنراني که از روي يادمان مشکاتيان، در دانشگاهي معروف، سخناني ايراد کردند که مانند سازشان اسطوره­اي بود! ايشان سخن ساز کرد و گفت:‌ متأسفانه مشکاتيان خود زني کرد. حالا نوبت من است! ايشان در يک نهاد آکادميک با حضور صدها دانشجو چنان اختيار از کف داده بود که ... بگذريم.

اين چه بلايي بر سر موسيقي ما افتاده است که مرگ و زندگي فردي را تفسير و پس از آن الگوي زيستي خود مي­کنيم.

چه کسي مشکاتيان و جناب­عالي را در يک کفه ترازو قرار داده که شما را به چنين برابرنهادي دعوت کرده است. مشکاتيان مشکاتيان بود. سير و سلوکي بايد تا بدان مقام رسيد. 

در تو نمرودي است در آتش در مرو

رفت خواهي اول ابراهيم شو

چون نه‌ای سباح و نه دریایی

در میفکن خویش از خودراییی

در مشکاتيان هزار راز و رمز خفته وجود داشت که کمتر کسي را ياراي درک آن بود. در همايش ديگري نوازنده کمانچه گروه عارف که خود را ذوب شده ولايت مي­داند. با گروهش آثار متأخر و سبک مشکاتيان را اجرا کرد. آيا همه آثار مشکاتيان متعالي مانند نوا، بيداد و ... بود! خير اثر ضعيف هم داشت که پيروان ولايت بجاي تبيعت از اين آثار، بجاست به آثار مُثبت و مثبت وي عنايت داشته باشند. از سايه­بيني ابلهانه­تر که زيستي را بر مشکاتيان متصور شويم و آن را نمودار زيستي خويش سازيم.

مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش

می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش

ابلهی صیاد آن سایه شود

می‌دود چندانکه بی‌مایه شود

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:40  توسط سیاه مشق  |