تبليغاتX
سیاه مشق
 

در گزارشی که در مراسم یادمان مرحوم حسین تهرانی به عمل آمده بود خواندم که : آقای حسین علیزاه به روی سن آمد و گفت : «وجود حسین تهرانی و تهرانی ها همیشه ضرورت های تاریخی و دلایلی دارد که این هنرمندان بوجود می آیند. به خودی خود اگر هر کدام از هنرمندان رادور از جامعه نگه داریم به هیچ عنوان حسین تهرانی ، صبا و دیگر بزرگان بوجود نخواهند آمد، چرا که رابطه با جامعه و انگیزه هایی که جامعه ایجاد می کند باعث بوجود آمدن چنین نوابغی می شود.»{هم آواز}

وقتی این گزارش را خواندم تعجب کردم که خدایا تناقض گویی تا چه حد؟ و تعجبم در ارتباط با تناقض گویی آقای حسین علیزاده به دلیل داشتن نواری است تحت عنوان ،گفتگوی رجبی-علیزاده در تاریخ 25/1/1358 . در نوار مذکوربهمن رجبی وحسین علیزاده برای پنج نفر از دست اندر کاران موسیقی حکم تیر باران صادر می کنند که یکی از انها مرحوم تهرانی است به این دلیل که به قول خودشان در نوار،« حسین تهرانی صرف نظر از کار هنری و خلاقیتش درتنبک ، مهره ای بود وابسته به نظام طاغوت وهم ردیف حاجی خان عین الدوله مطرب مخصوص عین الدوله »وبه او لقب «حسین خان پهلوی» می دهند و به این نتیجه میرسند که اگر قرار بود بعد از پیروزی انقلاب در نظام موسیقی هم کسانی اعدام شوند درصورت زنده بودن، یکی از آن ها حسین تهرانی است. البته گفته ها بیشتر از زبان رجبی است و علیزاده تایید می کند و گاهی به آن می افزاید و بعضی را سکوت می کند که سکوت خود دلیل بر تایید ایشان است.

نفر دوم خواننده ای است که امروز مطرح است و آقای علیزاده با او بر نامه هایی داشته اند، که درمورد خوانندۀ مذکور بیشتر سخنران و فتوا دهنده آقای علیزاده هستند و رجبی تایید می کند.در نوار، آقای علیزاده از قول خوانندۀ مذکور می گوید: «موسیقی ما یک موسیقی خاص در باری است وچون در مهمانیها و مجالس بزرگان ساخته و پرداخته شده است باید به همین منوال باشد وبر اهلش بایداجرا کرد» واین خواننده نیز به تیم اعدام شونده گان می پیوندد،که البته چنین نشد .

خوانندۀ مذکور و دو سه نفر دیگر که به این حکم محکوم شدند هم در تاریخ فروردین پنجاه و هشت زنده بودند و هم امروز، و ممکن است که تا امروز در تکامل کار هنریشان کوشیده باشند و طرز تفکرشان عوض شده باشد و از دید آقای علیزاده بخشیده و قابل تحمل شده باشند همانطور که شدند! اما مرحوم تهرانی نه در فروردین پنجاه و هشت زنده بود و نه امروز ، پس هر چه بوده است همان بوده که تا سال فوتش بوده و ایشان در موردش نظر می دادند و شخص مرده نمی تواند چیزی به خود بیفزاید یا چیزی از خود بکاهد،یا طرز تفکرش را عوض کند پس چگونه در زمان حیاتش مضر بوده تا حدی که باید تیرباران شود و امروز از زبان همان فتوا دهنده ضرورت تاریخ زمان خودش قلمداد می شود؟!!!

آقای علیزاده در مراسم یادمان مرحوم تهرانی در ادمۀ سخنانشان می گویند:«حسین تهرانی در شناخت موسیقی ایرانی کم از صبا نداشت» که اینجا آقای علیزاده زیاد از حد اغراق می کنند چون مرحوم تهرانی شاگرد یکی از رشته های موسیقی بود که مرحوم صبا درآن ها تبحر داشت ، اما بر فرض اینکه حرف ایشان درست باشد باز مقصرند چون در سی سال پیش می خواسته اند صبایی دیگررااگر زنده بود تیر باران کنند.!!

باز در ادامۀ سخنانشان در مراسم یادمان اضافه می کنند که:«خوشبختانه دوران نمایش ساز تنبک سپری شده و نسل جوان از شاگردان تهرانی و بعد اسماعیلی تنبک نوازان خوبی بوده اند ما همگی در ریتم مدیون اسماعیلی هستیم و آ رزو می کنم هر ساله برای این بزرگوار بزرگداشت هایی گرفته شود». در این قسمت به نظر بنده هم دروغ گفته اند و هم به وجدان خودشان خیانت کرده اند، چرا که به شهادت نوار موجود فروردین پنجاه و هشت، جایی رجبی به آقای علیزاده معترض می شود که چرا در مصاحبه ای که با نشریۀ آیندگان داشتید اسمی ازمن نبرده اید و قضیه را اینطور توجیه می کند که:« شما غریزتا به دلیل تار نواز بودن ، تنبکی را عددی حساب نمی کنید» و آقای علیزاده عصبانی می شوند ومی گویند:« شما حق دارید که مرا محاکمه کنید ونبردن نام شما به دلیل بی اهمیت بودن مصاحبه بود ه و فرا موش کرده ام و برای من زنگ خطری است اما اجازه ندارید در ارتباط عشقم به تنبک قضیه را این طور توجیه کنید یادم هست که بچه بودم و برای سخنرانی شما آمدم و علاقه ام شدید شد و شما خودتان می دانید که به شما و کار شما چقدر ارادت دارم » که رجبی حرفش را پس می گیرد. واین راآقای علیزاده از قبل دراجرای سواران دشت امید و حصارعملا ثابت کرده بودند چونکه با بودن تمام تنبک نوازان مطرح سراغ رجبی می روند وحتی خودشان گفته بودند که اگر حسین تهرانی هم زنده بود باز هم سراغ شما می آمدم چون این کارها از عهدۀ شما ساخته است و باید شما نوازندۀ تنبکش باشید.

آقای علیزاده ،ارادت به شخص ممکن است به مرور زمان کم شود یا به طور کل از بین برود و حتی به دشمنی تبدیل شود اما ارادت به کار بعید است که از بین برود چون در فروردین پنجاه و هشت تهرانی همان بوده که بوده وهفت سال قبلش فوت کرده و اسماعیلی هم بوده ولی شما ارادتتان را به رجبی و کار رحبی اعلام کرده اید. البته جمله ها یی از این قبیل را در مورد تنبک نوازان دیگر هم گفته اید که احتمالا می خواهید مصداق شعر عرفی قرار بگیرید که:

چنان باخوب وبدخوکن که بعدازمردنت عرفی-   مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

بنده به عنوان یکی از افراد جامعه که گناهم فقط دوست داشتن موسیقی میهنم هست و شما هنرمندان هم به قول خودتان نباید دور از جامعه باشید از شما سوال می کنم که اگر ارتباطتان دوباره با رجبی دوستانه شد وکنار هم نشستید و رجبی با گلایه گفت : حسین جان فقط تهرانی و اسماعیلی و شاگردانش بوده اند و هستند وخدمت کرده انذ ؟ آیا من در تنبک و خدمت به این ساز و جایگاهش در موسیقی تلاش نکرده ام ؟ شما چه می گویید آیا باز هم پناه به فراموشی می برید و می گویید، جلسۀ یادمان تهرانی چندان مهم نبود و نبردن نام شما فقط به دلیل فراموشی بود یا جوابی منطقی برای او دارید؟!!

غرض از نوشتن این سطور و استناد آن به نوار رجبی-علیزاده ، افشاگری نبود چون غیر از مرحوم تهرانی که اکنون زنده نیست از کسی نام نبردم تا باعث تشنج نشود و فقط می خواستم بگویم ما افراد جامعه ،موسیقی میهنمان را دوست می داریم و مجبوریم اجرا کننده گان و نو آوران آن را نیز دوست داشته باشیم و همین دوست داشتن تبدیل به نوعی ارادت می شود و حرف های شمارا سند قرار می دهیم وبا این سند ها با همدیگر بحث می کنیم لطفا کمتر مارا بازیچه قرار دهید و از تناقض گویی دست بردارید وبه شعورمان توهین نکنید.                                                    موفق باشید     کریم طاهری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:25  توسط سیاه مشق  | 

 

کولی نامه

( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51  توسط سیاه مشق  | 

 

در این دوسه سالی که ازفعالیتهای جدید محمد رضا لطفی در ایران می گذرد؛ مطالب بسیاری را خوانده ام که درخبرها یا درحواشی مربوط به آن بوی نفرت را استشمام میکنم! چرا؟

 

شاید بیان تند لطفی دربرخی موارد، دوربودن وی ازوطن مألوف برای مدت زمانی طولانی وتغییرات عقیدتی که برای هرانسانی درطول حیات پیش می آید این احساس را برمی انگیزد؛ اما به نظرمی رسد که برای بعضی ها "شکست" فعالیتهای هنری لطفی ویا "سقوط" شخصیت اومهم تراز توفیق هنریش باشد! برای مثال اگرلطفی گفته است که می خواهد برای پیامبرآهنگ بسازد، عده ای ازدوستان با تمسخر ایمیل می فرستند: " که بیا این هم لطفی... آقا که چپ بود....". به نظرمن لطفی  قبل ازاینکه برای پیامبرآهنگ بسازد باید برای خیلی های دیگرآهنگ می ساخت که شاید هم ساخته باشد. من به هیچ وجه آدمی مذهبی نیستم وبرای من  واحتمالا امثال من دیدگاه عقیدتی هنرمندی چون لطفی نقشی درارائه هنروخدمت فراگیری که او به موسیقی ایران کرده است ندارد و نباید داشته باشد.

 

تصور کنید که به دلیلی خیالی، آینده وجودی موسیقی سنتی ما به دست یکنفربیفتد! آیا هرگز اندیشیده اید که فقط تعداد انگشت شماری هنرمند واجد شرایط مانند لطفی، شجریان،علیزاده، مشکاتیان، فرهنگ فر، پایورو... وجود دارند؟ ولطفی جدا ازاینکه موردعنایت یا نفرت ما با شد، یکی اززرین ترین برگ های تاریخ موسیقی معاصر ما می باشد.

 

شاید یکی از دلایل عدم پیشرفت ما در زمینه های مختلف، گسست دراتفاقات وپراکندگی اطلاعات درآن مباحث می باشد. ما برای حل معضلات فرهنگی جامعه خود به فرمی "سابژکتیو" عمل می کنیم به طورمثال محمد رضالطفی، براساس سلیقه اشخاص ونه درارتباط با تاریخ هنروموسیقی نقد می شود وبه زیرسؤال می رود. این درحالی است که بدون تردید، داده ها وتواناییهای لطفی نه تنها برای مردم بلکه برای تاریخ تکامل هنروبویژه برای موسیقی میهن ماحیاتی است. لطفی یکی از مهمترین حلقه های تسلسل تاریخ هنری سه نسل از مردم این سرزمین است.

 

آنان که دستی در نقد دارند می دانند که یکی ازمهم ترین دستاوردهای غرب " آبژکتیویزم" است و فقط ازاین راه می توان به تعالی فرهنگی دست یافت. مرعوب ساختن ملتی که نزدیک به سه دهه است که در شرایط غیردموکراتیک بسرمی برد وبه سختی وتحت فشارزندگی می کند کاردشواری نیست وارعاب روانی فرایند این عوامل است. اگر لطفی پس از بیست سال زندگی درغربت به وطن برگشته، وبه خدا وپیغمبراعتقاد پیدا کرده، به من ودیگران ارتباطی نداد. آیا سکولارو لائیک بودن محک هنروهنرمند است وما نشسته ایم که شاهد تحولات اعتقادی لطفی ودیگران باشیم؟

 

در نوشته های پراکنده یک سال گذشته بارها لطفی را خود محورخوانده و نوشته اند که گفتار و رفتارش در تضاد است. لطفی هم مثل من وشما انسانیست عادی...مثل همه ما گاهی گفتارورفتاری متضاد دارد وبازمثل همه ما اشتباه می کند. اما اویکی از بزرگترین هنرمندان صدسال اخیر ایران بوده وهست و نقش غیرقابل انکاری درروند هنروموسیقی این سرزمین دارد.

 

ما همیشه حسرت دیدارمیرزاعبدالله وآقا حسینقلی وطاهرزاده و سماع حضور و .... را دشته ایم بدون اینکه یک لحظه به خلق و خو ویا به اعتقاداتشان فکر کنیم. ای کاش من افتخار و اقبال فراگیری موسیقی نزد استاد وانسان کج خلق وتند خویی مثل حبیب سماعی را داشتم... .

 

به پیشباز کنسرت لطفی می روم و با اینکه ترجیح می دادم خبر ساخت قطعه لطفی برای دوستان از دست رفته اش را می شنیدم، آرزوی موفقیت برای گروه شیدا و این هنرمند بزرگ را دارم.

مهرداد انوشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:49  توسط سیاه مشق  | 

 

چندی است به مقولاتی همانند هویت،اصالت و پرستیژ فکر می کنم.از نظر من این سه کلمه در یک نقطه با هم تلاقی می کنند و آن داشتن اصولی ثابت،از روی فکر انتخاب شده و غیر قابل تغییر است.انسان در فرآیند زندگی خود تغییر می کند،این نه تنها امری نکو است،بل انسان هر چه بزرگتر باشد بیشتر و بیشتر تغییر می کند و به قولی هر روز حرفی  تازه برای گفتن دارد،هر روز از او ایده ای و اندیشه ای تازه تراوش می کند.باید گفت تاریخ هر صنعتی بر دوش آنانی قرار می گیرد که تغییر می کنند.

اما بد نیست یک بار از خود بپرسیم آیا همه چیز انسان باید تغییر کند؟آیا درست نیست نقاطی نیز در انسان لا یتغیر باقی بمانند؟به بیان دیگر آیا همانگونه که گل رز قائم به بوی خود است و گل یاس نیز از این قائده خارج نیست،آیا نباید فاکتوری باقی بماند که اگر فردی را برای سالیان متوالی از نزدیک نمی بینیم،بعد از چندین سال دوری او را می بینیم،با جرأت و جسارت بتوانیم بگوییم این همان فرد است؟او هویت همان چند سالی را دارد که با او بوده ایم و اکنون نیز که آمده است،حرف هایی جدید دارد،اما کلیت این روایت ها به دور یک نقطه ثابت گرد آمده است،همان که هویت،اصالت و پرستیژ او را تشکیل می داده اند؟

بگذارید از یک مثال زنده،آقای پایور که خداوند او را به سلامت بازگرداند،آغاز کنم.آقای پایور دارای چهار شخصیت متفاوت است.شخصیتی به عنوان نوازنده سنتور،شخصیتی به عنوان آهنگساز،شخصیتی به عنوان مرور گر گذشته و نهایتا شخصیتی خصوصی.در باب نوازندگی سنتور به شهادت آثارشان و نوشته هایشان می توان گفت در تایم-لاین نوازندگی سنتور از آنجا شروع کرده اند که مرحوم حبیب  سماعی ختم کرده بود،از آنجایی که مرحوم صبا شخصیتی مستقل در سنتور نوازی نداشتند(آنگونه که در سه تار و یا ویولون داشتند)لذا نمی توان به آسانی حکم کرد که آقای پایور تحت تأثیر سنتور نوازی آقای صبا بوده باشد،اگر هم بوده باشند باز در اصل بحث تفاوتی حاصل نمی شود.آقای پایور سنتور نوازی را ادامه داد تا به یک امضا رسید به نام فرامرز پایور،شما هر کدام از آثار آقای پایور را از زمان گلها تا آخرین آثار قبل از بیماری ایشان را که در قالب سنتور نوازی ارائه شده باشد مقایسه کنید،از نوع نوازندگی و جمله پردازی ها  به آنجا می رسید که یا می گوید پایور است یا می گویید طرف در شیوه آقای پایور ساز می زند.حال ممکن است نوازنده فردی صاحب ذوق مانند آقای رضا شفیعیان باشد که بعد از مدتها در ادامه این تایم لاین قرار می گیرد و برای خود صاحب یک امضا می شود و یا فردی مانند آقای سعید ثابت باشد که به جرأت می توان گفت نوع ساز ایشان تا حد زیادی تداعی کننده سنین اوج آقای پایور است.به بیان دیگر آقای پایور یک مدرسه(سکول)در شیوه سنتور نوازی پدید آورد(کاری که حبیب سماعی نتوانست انجام دهد،مرحوم ناظمی سازنده سنتور شد،مرجوم عبدالرسولی،قباد ظفر  و هوشنگ ارجمند هیچ کدام در نواختن سنتور نه دارای مهر و امضا شدند و نه توانستند  شاگردی باقی بگذاردند،مرحوم دکتر نورعلی خان برومند هم بیشتر یک دائره المعارف زنده بودند تا یک نوازنده چیره دست که البته با توجه به مشکل نابینایی ایشان کاملا قابل درک است )

در بخش دوم آقای پایور یک آهنگساز است و به معنای امروزین یک کامپوزر،تمام آثار گروهی آقای پایور باز دارای یک امضا است.ساخته های ایشان چه در روی کاغذ،که اینقدر برای مخاطب ارزش قائل بودند که این آثار را جمع آوری کنند و در اختیار علاقه مندان قرار دهند،دارای امضای فرامرز پایور است و چه در بعد اجرا.بهترین نمونه برای این امر رجوع به چهار مضراب ها،پیش در آمدها و رنگ هایی است که در خلال برنامه های گل ها و چه در اجراهای دیگر ایشان در داخل و خارج وجود دارند.ایشان چه در بعد نوشتن این قطعات و چه در بعد  رنگ آمیزی گروهی سلایق خاص خود را داشتند.این سلایق دارای مهر و امضای پایور است.کافی است برای نونه به شیوه رنگ آمیزی ایشان و نوع استفاده ایشان از سازهای آرمانی موسیقی ایران در تمام آثارشان رجوع کنید.

در بخش سوم که نگاه به گذشته است،به نوعی بازسازی آثار گذشته را می بینیم باز با امضای فرامرز پایور.گویی ایشان نه خلاقیت خود را قربانی گذشته کرده اند و نه گذشته را قربانی خلاقیت خود کرده اند.گذشته موسیقی ایران،با امضای فرامرز پایور گره می خورد و حاصل آن می شود باز سازی آثار درویش خان،عارف قزوینی،کلنل وزیری،رکن الدین مختاری(که آقای پایور شرح نخستین دیدارشان را با رکن الدین مختاری در مصاحبه ایشان با مجله آدینه در سال ۷۰ داده شده است)،شیدا،دوامی،...به بیان دیگر گذشته موسیقی ایران از زیر دست آقای پایور عبور می کند و حاصل آن آثاری است که نه همان اجراهای قدیم است و نه چیزی جدید است.اینگونه است که به طریقی که نام کنسرتو ویولون بتهوون،باخ و چایکوفسکی  با "دیوید اویستراخ"،به عنوان یک کلاسیک،چیزی که دارای می نیمم و اصالت عمیق است،گره می خورد،نام درویش خان،عارف و ... با نام پایور به عنوان یک کلاسیک گره می خورد.

این ها را گفتم تا بگویم نگاه پایور به گذشته،نه دست و پاگیر بود و نه خلاقیتش،گذشته خراب کن.همانگونه که به عقیده آقای پایور دید مرحوم وزیری که امروزه نا سزا گفتن به او خیلی مد شده است،اینگونه نبود.(لطفا به عقاید آقای پایور در باب اصالت در موسیقی ایران در مصاحبه ایشان با مجله آدینه رجوع کنید)

اما مهمترین و قابل احترام ترین و شاید تنها بخش یکنواخت آقای پایور شخصیت خصوصی ایشان است.این بخش در دو قسمت قابل مطالعه است.یکی شیوه و  منش ایشان به عنوان یک هنرمند،که کاملا یک خط راست است(لا یتغیر).سلوک ایشان،نوع لباس پوشیدن ایشان،شیوه ساکن و بدون حرکت نشستن ایشان پشت ساز،خارج نکردن موسیقی از فرم شنوایی و تبدیل کردن آن به یک بزم حماسی و یا رقص عارفانه!(فرم بصری به گونه ای که دیگر چشم جای گوش را بگیرد) که تنها در معابد اهل راز دیده می شود،و در یک کلام در این بعد آقای پایور هرگز به شعور بیننده و یا شنونده توهین نمی کردند.به جرأت می توان گفت در شیوه نوازندگی ایشان(از لحاظ بصری)،روش کنسرت دادن ایشان و  میزان حاشیه سازی ها(که در برنامه هست اما ساز نمی زند،فقط رهبری می کند،فقط جواب آواز می دهد اما ساز نمی زند،چهارمضراب را بقیه می زندد و ....)در طی یک عمر فعالین هنری ایشان تغییری داده نشد.می توان گفت این یکی از اصول ثابت و لا یتغیر حضور ایشان در عرصه هنر بوده است.در طی نزدیک به ۵۰ سال کنسرت ها و اجراهای عمومی آقای پایور گذشته از موسیقی که اجرا می شده،کاملا یکنواخت و از نظر من سنگین و در سطح بالا بوده است.

اما در بعد دیگر می رسیم به بحث عقاید شخصی.آقای پایور این عقیده را شاید نداشته باشند که موسیقی را باید برد بین مردم،فرض کنید باید برای توده های نواخت و یا رفت در مثلا یک دخمه و برای شادی فرض کنید ایتام نواخت،زیرا شاید موسیقی خوب و مناسب  برای خیلی ها لزوما موسیقی اصیل ایران نباشد.شاید لازم باشد بعضی ها موسیقی هایی شاد تر و غیر جدی تر گوش دهند،می توان گفت آقای پایور تا به امروز چنین عقیده بیان نشده ای داشته اند،در شیوه عمل ایشان می بینیم برای طبقه هایی اجرای عمومی داشته اند که از نظر اجتماعی و میزان تحصیلات جزو طبقه متوسط جامعه بوده اند،نمی خواهم بگویم این خوب است و یا بد و قضات کنم،می خواهم بگویم حرف و عمل آقای پایور متناقض نبوده است و با عواطف و احساسات مخاطب هم بازی نکرده است.

"منظورم احترامی است که ایشان برای شعور مخاطب قائل اند.ایشان نه یک بار ادعای توه،طبقه زحمتکش و خلق را کردند و نه پس از سالها چرخش ۱۸۰ درجه ای کردند و گفتند بلیط کنسرت قیمتش مهم نیست چقدر باشد،چون مردم  زیاد به شمال سفر می کنند و این نشان از آن است که  وضع خوبی دارند(مصاحبه ۲ قسمتی ایشان با رزونامه شرق).ایشان نه اهل سرود و آواز رزمی بودند و نه پس از سالها به زدن ردیف به شیوه آقا حسینقلی با لباس های آنچنانی روی زمین روی آوردند.

آقای پایور در طی ۵۰ سال فعالیت هنری خود،نه درباره ساز زدن دیگران نظر دادند،نه تخطئه کردند،نه مبارزه طلبی کردند(آنهم زمانی که عده زیادی در حال رنج کشیدن بودند و فرض کنید شما نیستید و بسیاری مشکلات دست و پا گیر ندارید و بعد یکباره نازل می شوید و ادعا می کنید همه سازی را که تازه ساز اول شما نیست اشتباه می زنند،به این صورت که شما حرف هایی بزنید و بعد هم بگویید دیگران را در حدی نمی دانید که بخواهید جواب آنها را بدهید)،نه شعار دادند و نه شاگردان را وادار به کارهایی کردند که ذلت است و دور از شأن انسان است.ایشان هیچ گاه جذب ظواهر نشدند،نه لباس عجیب پوشیدند و نه برای آنکه ثابت کنند خاکی هستند روی زمین نشستند،در سیر هنری پایور گذشته موسیقی ایران را به آینده آن پیوند زد و این امر از آنانی ساخته است که یک بار به یک درک درست از موسیقی ایران و نیاز آینده آن می رسند،...."

همه می دانند اگر بخواهیم مقایسه ساده ای انجام دهیم،پر واضح است که بین سنتور نواختن مرحوم رضا ورزنده و سنتور نواختن پایور،از زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد.رضا ورزنده جز شور و حالی که در نوازندگی داشت،نه استاندارد و قابل پیگیری ساز می زد،نه دارای آثاری جدی است و نه حتی فرد دیگری پیدا شد که دقیقا مانند او ساز زند،زیرا شیوه سنتور نوازی او کاملا فردی،شخصی و غیر علمی بود،اما آیا یک بار آقای پایور در مورد شیوه مضراب گیری(چوب انار به دست گرفتن ورزنده)نظر دادند(هر چند که مقایسه پایور با ورزنده شاید محلی از اعراب داشته باشد،اما ایا نسبت بین آقای لطفی و آقای علیزاده به همان میزان است؟)؟اگر بنا باشد میزان تاثیر گذاری پایور در آن ۴ سطح با ورزنده مقایسه شود،پر واضح است که جایگاه پایور کجاست و جایگاه ورزنده کجا.آن چه مهم است این است که فرد برای دیگران احترام قائل باشد، بداند نه او و نه هیچ کس حتی در رتبه مرحوم علینقی وزیری و یا مرحوم صبا نجات دهنده موسیقی ایران نیستند،انسانها کار می کنند و این کارها و عملکردشان باعث قضاوت آیندگان می شود.شعار گرایی،تو گویی یکی من هستم و یکی گروه بی سواد،از مرحله پرت و ابن سبیل در هنر،از نظر من مصداق بارز توهین به شعور مخاطب است.تو گویی می بایست همواره در آسمان سیر کرد و از بالا ساده ترین مقولات را با بخشنامه درست کرد.کافی است از آنور ناگهان نازل شوی و بگویی برای نجات هنری آمده ای که رو به قبله دراز کشیده است و تو گویی یک دو جین آدم که همه در حد و اندازه یکدیگر هستند،همکلاس و همکار سابق بوده اند به ناگه به بیراهه رفته اند و حال می بایست مرحوم بورمند دیگری نزول کند تا همه امورات را رتق و فتق کند.همه این ها باعث می شود من نا امید باشم از تلاشی که شروع شده است.

بهتر است زیاد کش ندهم بحث را زیرا مایل نیستم وارد حریم خصوصی دیگران شوم.

در یک کلام پایور به این دلیل برای من قابل احترام است که هرگز به شعور آن دسته از افراد که مخاطبش بودند و هستند توهین نکرد.پایور آنی بود که بود.در قالب چهارم شخصیتی که داشت هیچ گاه تغییر نکرد و من اسم این سکون و عدم تغییر آقای پایور را شخصیت،هویت،اصالت و پرستیژ هنری می گذارم. همین خصوصیات است که باعث می شود آقای پایور در مورد دیگران با دقت و احتیاط صحبت نماید،زمانی که گوینده مجله آدینه ازو می خواهد درباره "نینوا" نظر دهد با احتیاط و احترام کامل نظر می دهد،زمانی که در مورد مسأله نیاز به صحبت است،صحبت می نماید،و مهم تر از همه هنگامی که بحث را آغاز می کند اجازه می دهد دیگران هم نظر دهند،زیرا از نظر من در مواردی جز موسیقی که بحثی تخصصی است دیگران حق نظر دادن و پرسش دارند، زمانی که فردی ۴۰ هزار تومان بلیط کنسزتی را تهیه کرد و یا وقت صرف کرد نوشته و مصاحبه ای از شما را خواند،حق دارد در مورد شیوه فکری و عملی شما نظر دهد،رعایت کردن این ظرایف باعث بزرگی انسان هاست.افسوس که گفتمان جامعه در تمامی عرصه ها در حال تغییر است،حتی در اصولی ترین و همهترین چاچوب هایی اخلاقی

پی نوشت:

***در همین رابطه:

http://bahramshakerin.blogfa.com/post-92.aspx

http://www.bahramshakerin.blogfa.com/post-91.aspx

(تدکر:هرگونه استفاده بدون اجازه نویسنده،جایز نیست)

بهرام شاکرین

رونوشت:

سایت سل

وبلاگ سیاه مشق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:44  توسط سیاه مشق  | 

با سلام خدمت دوستان سیاه مشق این مطلب را امروز داخل پایگاه اطلاع رسانی روزنا مطالعه کردم ُ خواستم نظرات شما را درین زمینه مطلع بشم.

در ضمن از طرف خودم و سایر نویسندگان سیاه مشق تولد استاد مشکاتیان را خدمت ایشان تبریک عرض میکنم و برای رستم دستان موسیقی ایران آرزوی سلامتی میکنم.

 

اعتماد ملي: نيشابور، با فيروزه‌هاي لا‌جوردي‌اش، روز 24 ارديبهشت سال 1334 شاهد ميلا‌د كسي بود كه ما او را به نام پرويز مشكاتيان مي‌شناسيم. مردي از قافله موسيقي ايران كه سهم شاياني در اعتلا‌ي آن داشته است.پرويز مشكاتيان حالا‌ در آستانه 53 سالگي، وقتي به گذشته خود نگاه مي‌كند، نخستين حسي كه نصيبش مي‌شود، تعجب است. تعجب از اينكه بسياري از آرزوها و هدف‌هايش هنوز ماهيت خود را حفظ كرده‌اند: <مي‌دانيد، متاسفانه نظريات و نگاه و احساس من به مجموعه پيرامونم و اتفاقات ساري و جاري در اطرافم از زمان دانش‌آموزي و دانشجويي خيلي تغيير نكرده است. حالا‌ نمي‌دانم آيا اين به معناي نپريدن و درجا زدن و راكد ماندن است؟ اما به هر حال آرزوهايي كه در بدو ورود به دانشگاه در مورد موسيقي، هنر، سرزمينم ايران، مردمم و گذشته سرزمينم داشتم خيلي تغيير نكرده است.>

مشكاتيان حالا‌ وقتي در بين كتاب‌هاي كتابخانه‌اش به يكي از مصاحبه‌هايش برمي‌خورد كه مربوط به سال‌هاي دور هستند متعجب مي‌شود. وقتي مي‌بيند آرزوها هنوز همان رنگ و جلا‌ را دارند و در همان حد و اندازه‌اند: <مثلا‌ وقتي مصاحبه‌اي مربوط به سال 53 را مي‌خوانم، متعجب مي‌شوم كه چطور هنوز آرزوها، نظريات و خواسته‌هايم همين‌هايي است كه امروز مي‌خواهم. حالا‌ نمي‌دانم اين جامعه است كه كند مي‌رود يا من خيلي پيش‌‌تر از زمان خودم حركت مي‌كرده‌ام. اما بعضي وقت‌ها يك چيزهايي مي‌بينم كه باعث مي‌شود از خودم بپرسم ما چطور از عصر حجر تاكنون دويده‌ايم؟ البته اميدوارم اين را به حساب خودپسندي نگذاريد ولي به گمانم نظريات من آنقدر متعالي بودند كه هنوز به آنها نرسيده‌ام، البته نشانه‌هايي هست ولي واقعيت اين است كه خيلي كند پيشرفت مي‌كنيم.>

<آن آرزوها چه بودند> مشكاتيان در پاسخ به اين سوال مي‌گويد: <كافي است نگاهي به نام آثار من بيندازيد. <مقام صبر>، <صبح وصل>، <وطن من>، <ميهن>، <سرزمين من ايران>، <بيداد> يا <كنج صبوري>، تمام اين نام‌ها نشان مي‌دهد كه آمال و آرزوهاي من در دوران دانشجويي و بعدها در دوران تدريس در دانشگاه و كار با گروه عارف و... چه بوده است. به نظرم كارهاي هنري، بهترين وسيله براي بيان آرزوهاي هنرمند هستند.>

وقتي از مشكاتيان مي‌پرسم كه نقطه‌عطف زندگي‌اش را در گذشته چه مي‌داند، كمي مكث مي‌كند تا بگويد: <تا نقطه‌عطف را چطور تعريف كنيم. يك وقت هست اين نقطه‌عطف را از منظر آبادي و آزادي سرزمين مي‌بينيم، يك وقت از نظر اعتلا‌ و كار هنري و يك وقت از نظر مسائل اقتصادي. اما براي من به عنوان يك موزيسين كه برآمده از همين سرزمين و پرورش‌يافته در خانواده‌اي سياسي، اجتماعي، فرهنگي بودم كه اميركبير و مصدق را ناجي سرزمين خود مي‌دانستند و موسيقي ايران را موسيقي حقيقت‌جو و انسان‌گرا اطلا‌ق مي‌كردند، اصل اين بوده كه وطن را همه چيز خود بدانم. وطن و مردمي را كه در فلا‌ت پهناوري به نام ايران زندگي مي‌كنند و استحقاق زندگي كردن به نحو احسن، درست مثل مردم ديگر ممالك پيشرفته را دارند و تمام اين فاكت‌ها و متر و معيارهاي زندگي گاه كابوس‌ها و گاه اميدها و آرزوهاي مرا تشكيل مي‌دادند. اما اگر بخواهم تمام اين حرف‌ها را در يك كلا‌م خلا‌صه كنم بايد بگويم: <سكوتم از رضايت نيست/ دلم اهل شكايت نيست.>

اما حالا‌ پرويز مشكاتيان دلش براي چه چيز گذشته بيشتر از همه تنگ مي‌شود؟ صادقانه مي‌گويد: <يك دوره‌اي هست در طول زندگي كه آدم از كنار خيلي چيزها راحت رد مي‌شود و حتي نمي‌ايستد تا نگاهي با تأمل يا نگاهي چراگونه به پديده‌ها بيندازد، آن زمان‌ها انگار ساعت‌ها نرم‌گام‌تر مي‌گذشتند. تحمل آن دوران نسبت به حالا‌ كه مجبوريد گذر زمان را ببيند و سطح يخ‌زده اشيا را حس و حجم وقت را لمس كنيد و نتوانيد كاري انجام دهيد راحت‌تر است.>مشكاتيان در آستانه 53 سالگي هيچ آرزويي ندارد جز همان‌هايي كه هميشه براي مردم و ميهنش داشته است: <همه اين چيزها به هم مرتبط است و مجموعه هر آنچه در پيرامون ما اتفاق مي‌افتد چيزي است كه ما را تعريف مي‌كند. اما شايد يكي از بزرگ‌ترين آرزوهايم رسيدن روزي است كه از زمزمه اين ابيات مولا‌نا رها شوم و اين كلمات ديگر وصف حال من نباشد كه: <زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول/ آن هاي و هوي و نعره‌مستانم آرزوست/ زين همرهان سست‌عناصر دلم گرفت/ شير خدا و رستم دستانم آرزوست... /

                                                                                                           الهه خسروييگانه


انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:31  توسط مهدی شفیعی  |