سفر مرا به چه سرزمين شگفتی آورد !
اينجا کجاست که باران نمیبارد ؟
و آسمانش ، در آستانه بهار ،
بر زمين تشنه بخل میورزد ؟
اگر ريههای شهر
در غبار سيال سرب ،
نفس به شماره میکشند ،
چرا ابرها در اوج آسمان
بیاعتنا
همآغوش بادند ؟
نگاه کن !
که بادهای عبوس
چگونه گلبرگهای تبسم را با خويش بردهاند
و درختان اين خاک
ديری است در حافظه شاخسارشان ،
هيچ خاطره سبزی نمانده است .
ببين !
مردم ترانههای اميد را نمیدانند
و مشقهای تجربه را در مسير رود
به آب میدهند ...
چرا کبوتران تيزتک
در کنج قفسها ،
به بند خو گرفتهاند ؟
و زاغ
خنده پيروزی سر داده است ؟
باغ در تهديد طوفان ،
و باغبان
شکفتن غوزههای پنبه را
در خواب مرور میکند !
خدايا در درازای اين شب تار،
چه کسی مرا ميهمان يک جرعه نور میکند ؟
فانوس صبح در دستان کيست ؟
من
مسافر دشتهای اين سرزمينم ،
سرگشتهای در جستجوی صبح .
پروردگارا ،
ای تحولبخش دلهای خسته !
به حرمت دلهای پاک و سرشار از آرزو ،
آفتاب را بگو
شعاعی از مهر بر جبين اين خاک بيفشاند ،
ابر را بگو
بند از کيسههای مرواريد به سخاوت بگشايد ،
باد را بگو
عطر نوروز در دشتهای اين سرزمين بپراکند ،
و نوروز را بگو
در اين ديار لختی درنگ کند ...
آمين