
مدت هاست که خبري از ساخته شدن آثار ماندگار در موسيقي ما نيست ! موسيقي سنتي ما امروز در خانه خويش محجور و بي سرپرست مانده ! قوت و قدمت و اصالت پايه هايي است که منجر به حفظ اين موسيقي شده است .
رسانه ها جملگي کمر به قتل موسيقي هنري ما بسته اند ! شرايط و اتفاقات چند سال اخير را که بازنگري کنيم نه تنها به اين نتيجه نمي رسيم که اشتباهات مسئولين خادم حوزه هنر موجب اين آشفتگي است، بلکه به عکس ! نتيجه مي گيريم که موسيقي سنتي ما به عمد خاکستر نشين شده است !
صدا و سيما به عنوان فراگير ترين و رساترين رسانه ملي در تمام اين سال ها در دست نا اهلان ناکارداني بود که در جهت منافع شخصي ، فاحشگي هنر را از هنر بيگانه استمداد کردند و در اين راستا شغل شريفي داشتند !
تحميق خلق و به ابتذال کشيدن هنر ساليان دور اين مرز و بوم و کمک به شيوع سطحي نگري در ميان مردم خيانتي است جبران ناپذير ! نسل متخصص موسيقي سنتي ما که در مرکز حفظ و اشاعه و دانشکده هنرهاي زيبا با هزينه فراوان زماني و انساني و مالي تربيت شده بودند اوج سال هاي فعاليت هنري خود را در دوران هنر ستيزي گذراندند !
نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام ديوانگان
هنر خوار شد جادويي ارجمند نهان راستي آشکارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز به نيکي نرفتي سخن جز به راز
هنر ستيزي دولت مردان از منصوبين آنها آشکار است ! هنر مندان طراز اول کشور نيز با اختلافات شخصي بر مشکلات اين آشوب کده افزودند . نام ها در موسيقي ما تبديل به بت هاي عظيمي شدند که کنار هم ديدن آنها در صحنه ، ديگر دست يافتني نمي نمود . در اين بين بي مايگاني که علاج درد نان خود را در بي هنري خويش مي ديدند با توجه به سليقه هنري تحليل رفته اجتماع و مسئولين نظام موسيقي نام هايي براي خود دست و پا کردند که بي آبرويي نظام امروز موسيقي ايران را امروز با افتخار يدک مي کشند ! آنان که تحرير ريتميک ابداع نموده اند ، مولانا را مولانا کرده اند و بعد از معرفي تنبور امروز ديوان را به موسيقي ما هديه مي کنند ! آنان که قوت موسيقي قدما ، سد راه استاد تلقي شدنشان بود و حرمت پيشکسوتان را مانع بت شدن مي ديدند ! آنان که با موسيقي تلفيقي به عرش مي روند و اساتيدي ! که در عمل جز دلالي ساز کار ديگري اين روز ها نمي کنند ! آنان که عزمي راسخ ! در فروش سازهاي بدلي ناظمي به قيمت گزاف دارند ! آنها که سرهاشان قبل از مضراب هايشان به رقص در مي آيد و اساتيد والا مقامي که در تلويزيون جمهوري اسلامي پشت گلدون ساز مي زنند ! معلم نام هايي که موسيقي ما را مانند شمعي سوزان وسيله گرمي محفل عياشي قرار دادند ! کساني که با انتقاد هاي تند و بي پاييه سعي در منزوي کردن خادمين موسيقي کشور دارند و بقاي خويش را در بدنامي گذشتگان مي دانند ! و مسير تبليغ خويش را گلاويز شدن يک طرفه !! در رسانه ها مي دانند . آنان که کيميا را به حماقت خاک کنند و آنان که معتقدند هيچ وقت استادي به خود نديده اند !
امروز شايد تنها اميد تلاش در جهت شناساندن ظرفيت هاي اين موسيقي باشد !
موسيقي ما امروز در کلبه خويش تنها تر از هر وقت ديگريست ...
اصالت را امروز ارزشي نيست !
صداقت را مجالي
تمناي رجالي
در باغ گشايي
که در محفل انسي
زنند ساز اصيلي
که بي مايه فروشان
روند از کلبه ما
روند از کوچه بازار
که ايران سرزميني
نداي نغمه اي خوش
ببيند سوي خود باز !
درد و دریغت وقتی افزون می شود که بدانی با رفتن آدمهایی که کانون معرفتی بوده اند آن صفا و معرفت نیز به اعصار از یاد رفته می پیوندد.
....................................................................................................................................
سيد خليل را اولين بار در كارگاه ساخت ساز محقري در كرمانشاه ديدم ، جواني پرشور ، آرام و متفكر كه براي اولين بار دست به ابداع زده بود و كاسه هاي تنبور را به صورت تكه اي و قالب گيري، مي ساخت،او آن قدر به كار خود اطمينان داشت كه مهر «شيدا» را بر آنها نقش مي زد . يكي از آن تنبورها به دست دوستي عزيز رسيد، دوستي از همان جا آغاز شد، او متولد سال 1336 بود و هنوز به دانشگاه راه نيافته بود ، استادانه ساز مي زد ولي همواره خود را شاگرد مي دانست از نوجواني اش به تشويق مادر تنبور نوازي را آغاز كرده بود و در طول زمان در محضر پيران جم خانه همچون سيد نادر طاهري ، سيد امرالله شاه ابراهيمي ، عابدين خادمي و درويش امير حياتي به درك مقام پرداخته بود و آوازهاي كهن كردي را نزد حاج محمود سروش و ميرزا حسين خادمي و مرحوم سيد امرالله تلمذ كرده بود، جواني كه مي دانست گنج عظيمي از نغمه هاي كهن ايراني در موسيقي كردي نهفته است پس از آن كه از راه تجربه علوم لازم را فرا گرفت به دانشگاه روي آورد تا با علوم جديد به اعتلاي بهتري در هنر موسيقي منطقه خود برسد، گرچه كه حضورش به عنوان تكنواز چيره دست در كناره گروه استاد كيخسرو پور ناظري و بعد سرپرستي گرفتن در گروه تنبور نوازان باباطاهر، كنسرت هاي موفق منطقه اي و آهنگسازي هايي كه گاه گداري انجام ميداد قدرت دركي او را از موسيقي منطقه و همين طور به روز درآوردن پاره اي از ملودي هاي منطقه اي براي جذب نسل جوان ، به خوبي نشان مي داد.
به دانشگاه هنر كه راه يافت ارتباط خوب و سامان يافته اي با استادان موسيقي كشور پيدا نمود و در راه پژوهش كه همواره از نظرش دور نبود ، از استاداني چون مرحوم محمد تقي مسعوديه و محمدرضا درويشي بهره برد، روزي به ديدار استاد مرحوم مسعوديه رفتم، پيش از آن جلسه ايشان مقاله جامع و مختصري درباره يارسان طلب كرده بود، تا مرا ديد گفت: «اين جوان اطلاعات خوبي به من درباره ساز تنبور داده، اگر اين باشد كه خوب مي شد به دنبال موسيقي كردي و تنبور رفت.
سيد خليل بعدها آن اطلاعات مختصر را جامع كرد و به عنوان پايان نامه تحصيلي اش آن را ارايه كرد كه بعدها كتابي شد با عنوان: تنبور از ديرباز تاكنون، در همين تلاش موفق اوليه علمي اش سعي كرد تا براي نخستين بار مقام هاي مهم تنبور نوازان كرمانشاه را آوانويسي كرده و به نت در آورد، گرچه اين اثر ايشان خالي از اشكال نيست اما تاكنون پر بار ترين كتاب درباره ساز تنبور در ايران است و اطلاعات مفيدي در آن گردآمده است.
پس از آن در پي تنظيم تقويم كردي برآمد كه آن را نيز كامل كرد و به دليل آن كه ديگر بر اثر مشغله هاي مختلف ارتباط ديرگاه ما قطع شد ندانستم كه آن را چه كرد.
او علاوه بر خوانندگي و تنبور نوازي سه تار هم مي نواخت و دستي چيره بر آن داشت. سال 1376 بود كه به جشنواره موسيقي حماسي آمد و زير بغل استاد و پيرمرادش درويش امير حياتي را گرفت و او را به صحنه تالار انديشه آورد تا هنرش را عرضه بدارد و خودش نيز در بخشي از برنامه مقام هاي سوار سوار،سماع رقم چهارم، جلوشاهي، سوار سوار، و خان اميري را اجرا كرد و زيبايي كارش در آن بود كه ماهور ايلامي و عالي مكان هي، را براي اولين بار عرضه نمود كه هنر اجرايش مورد تشويق تماشاگران قرار گرفت.
طرح غزل هايش بغضي كهنه داشت، با تنبورش فرياد مي كرد، شعري مي خواند كه تنگ نفس پنجره ها را از بين ببرد، رندي كه عشق را از فرهاد آموخته بود و خود را قرباني غزل هاي شيرين بيستون كرد، حريف لشگر ماتم بود و با هويت شادي و بهجت آشنا ، او از آن دست آدمياني بود كه شناسنامه شان در ذهن جامعه مترنم است.
فرصت كه مي يافت سنگي مي زد تا قفل كهنه گي را بشكند، و آن قدر با زخمه اش بر زخم دلش زد تا چاره التيام را فهميد، من نمي دانم چه كسي حاضر شد با چشماني باز بر مرگ مردي بنگرد كه با هر پنجه اش عطر انتظار مي پاشيد و با هر نغمه اش راز مينوي را تفسير مي كرد؟
ولي اين را باور كردم كه سيد خليل در وادي خاموش آرام ننشسته و باز نغمه اي تازه مي سرايد ، تا بسرايندش ...
ديرگاهي است كه اين جا سبدي از نغمه كنج تنبور پر از آتش تو، تبعيد است.
كسي از فاصله قرن به ما مي گويد: نه اين آتش نيست، خنده خورشيد است.
نويسنده :هوشنگ جاويد
منبع: ميراث خبر
.............................................................................................................
مقاله ای از سید خلیل علی نژاد درباره ساز تنبور را می توانید از لینک زیر بخوانید :

آهنگساز : J. Massenet
در مطلب پایین زمینه شعر ریشه در خاک با صدای آقای مشیری همین آهنگ است که بی مناسبت ندیدم کامل آن را در اینجا قرار بدهم.
تو از اين دشت خشك تشنه روزی كوچ خواهي كرد و
اشك من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده ست
دلت را خار خار نااميدي سخت آزرده ست
غم اين نا بساماني همه توش و توانت را ز تن برده ست ...
تو با خون و عرق،
اين جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنيان كن در افتادی
تو را كوچيدن از اين خاك ، دل بر كندن از جان است...
تو را با برگ برگ اين چمن پيوند پنهان است
تو را اين ابر ظلمت گستر بي رحم بي باران،
تو را اين خشك سالی های پی در پی،
تو را از نيمه ره برگشتن ياران،
تو را تزوير غمخواران،
ز پا افكند ...
تو را هنگامه ي شوم شغالان،
بانگ بی تعطيل زاغان،
در ستوه آورد...
تو با پيشانی پاك نجيب خويش،
كه از سوی آن گندم زار،
طلوع با شكوهش خوش تر از صدتاج خورشيد است،
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت،
تو با آن چهره ی افروخته از آتش غيرت،
كه در چشمان من والاتر از صد جام جمشيد است
تو با چشمان غمباری،
كه روزی چشمه جوشان شادی بود و
اينك حسرت و افسوس بر آن
سايه افكنده ست خواهی رفت
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت...
من اينجا ريشه در خاكم،
من اينجا عاشق اين خاك از آلودگي پاكم
من اينجا تا نفس باقی است مي مانم
من از اينجا چه مي خواهم،نمي دانم!
اميد روشنایی گرچه در اين تيرگی ها نيست،
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه می رانم
من اينجا روزي آخر از دل اين خاك ، با دست تهی
گل بر مي افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت...

پنج شنبه سی شهریور سالروز تولد فریدون مشیری شاعر نو پردازومعاصر کشورمان بود.شاعری که علاوه بر نقشش در ادبیات ایران سهمی نیز در آثار موسیقی داشت و هنوز هم اینگونه است.
در ابتدا می خواستم که در مورد فیلم دلشدگان بگویم و پیوندی که هیچ گاه حداقل در چند سال اخیر بین موسیقی جدی این مرز و بوم و هنر هفتم آن نبوده است.البته باید منتظر فیلم سنتوری داریوش مهرجویی باشیم تا شاید این فیلم نیز به مانند دلشدگان علی حاتمی تک جرقه ای باشد. در هر حال پرداختن به این موضوع باشد برای شاید وقتی دیگر!
نخستین بار که مرحوم مشیری را ملاقات کردم در محل کار پدر بود، بواسطه بیماری که داشت برای تحویل گرفتن داروهایی که پدر از خارج از کشور برای ایشان تهیه می نمود آمده بود به همراه یک جلد از دیوانی که به دستخط خود نوشته و امضاء کرده بودوآنروز فقط به سلامی و تماشا گذشت و گوش دادن به مکالمه آنها و شرح حال بیمار از زبان خود.
خوب به خاطر دارم که بنا به اقتضای سنی که داشتم و چندان که افتد و دانی در طول مسیر رسیدن به خانه چندین و چند بار با خود زمزمه کردم:بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ... و اما بعد از آن دیدار شبهای متوالی از اتاق پدر و ضبط کوچکش مدام این نوا به گوش می رسید که:پرکن پیاله را کین جام آتشین...
علاقه مند شدن من به موسیقی بواسطه پدر بود.ایشان آرشیو کاملی در آن زمان داشتند که اکثرا شامل تکنوازی های هنرمندانی به مانند کسایی و یاحقی و شهناز بود که یا منتشر شده بودند و یا توسط خود پدر در زمان پخش از رادیو ضبط گردیده بود.از بین خوانندگان علاقه بسیاری به شجریان داشت و تمامی آلبومهای ایشان را تا آن زمان داشت.هر شب بعد از مراجعت از کار روزانه آرامش بخش پدر و همچنین اهل خانه موسیقی بود.
حال که چندین سال از آن دیدار می گذرد و خوب که دقت می کنم دیگر هیچ گاه پدر را مشغول پرداختن به موسیقی ندیده ام مگر زمانی که از شهر قصد خروج داشته باشد به سراغ گنجه نوارهای من برود و انتخابش هیچ گاه از عدد دو تجاوز نکرده است، بیداد و یا دستان همین. هیچ گاه ساز زدن پر زور منرا نپسندید مگر زمانی که ردیف میرزا عبدالله را نزد استاد علایی مشق می کردم.
آری زمان گذشت و سپری شد و دیگر نه فریدون مشیری در قید حیات است و نه دیگر بین پدر و موسیقی انس و الفتی و نه دیگر از آرشیو شخصی اش باقی مانده اثری و نمی دانم حی شاید بواسطه دست و دلبازی بیش از حدش که گاهاٌ اعصاب مرا به هم میریزد از آن کتاب و دستخط ...
آری دیگر نه پدر به موسیقی می پردازد و نه من دیگر زمزمه میکنم که:بی تو مهتاب شبی... التیام بخش این روزها سایه و شاملو و اخوان است با آن فریاد بلندش که زمستان است.
آریا بوم در حد مرز بندی کشوری است چهار فصل اما در حوزه موسیقی آن گویی قرار است فقط زمستان باشد.
در هنگام همدلی با دوستی ایشان می گفت وقتی که آلبوم بیداد منتشر شد طبق آمار گرفته شده مشخص شد که هر خانواده ایرانی سه نسخه از این آلبوم را تهیه کرده است.خوب که دقت میکنم می بینم باید این آمار درست باشد در مورد خانواده خودم که صادق می تواند باشد یکی پدر یکی من و دیگری برای استفاده در ماشین.
بنده همواره سعی نموده ام آثاری که تازه منتشر می شود را تهیه کنم و پی گیر کنسرتها و اجراهای زنده بوده ام، مدتهاست که موسیقی ایرانی به معنای واقعی آنرا در این بین نیافته ام اگر برای شما اینگونه نبوده است، تو و دوستی خدا را، به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را.
شاید هم این موضوع فقط در مورد خانواده من صادق باشد اما اگر اینگونه نباشد براستی چه شد که چنین شد.
براستی یاد باد ان روزگاران را یاد باد.
ریشه در خاک با صدای زنده یاد فریدون مشیری