"باید در سوگ چیزی بنشینیم ، تا به خوبی موفق به دیدنش شویم. باید خارج از دنیا زندگی کنیم و به اصطلاح مرده باشیم تا آن چیز را لمس کنیم. هیچکس همچون کودکی که دور از نگاه دیگران در گوشه ی حیاط نشسته و حتی انتظارپدر و مادرش را هم نمیکشد ، قادر به ترسیم یک تابلوی نقاشی از منظره ی زنگ تفریح نیست. تنها او میتواند دقیق ترین حالات دیگران را که حتی رخ نمی نماید ، تصویر کند.هرچند حاصل تلاش او برای جلوه گر شدن نقشها ، چنان که باید از آب در نیاید .آنکه غایب است ، بهتر از آن که حاضر است ، سخن می گوید. او از دیگران فاصله می گیرد و از همین رو بهتر از دیگران می بیند. دید او کاملا دقیق و نافذ است : به گونه ای که جهان مردمک چشمانش را پر نمی کند....
نوشتن در اصل "در خود نشستن " است، "در خود فرو رفتن" .شاعر "در خود فرو رفته ای" است که حرف میزند...در "خود فرو رفتن " خورشیدی واژگونه است که پرتو آن به درون می تابد.پوسته ی بیرونی آن نرم و صاف است، بی هیچ چین و چروک اما درون آن ، از شکوهی بی نهایت برخوردار.
مادام که شخص در خود فرو رفته است ، هیچ تشعشعی ندارد یا دست کم پرتوی اندک است.اما وقتی به بیان زوایای نهان خویش می پردازد ، چه شکوهی باز می تاباند.
همچون "در خود نشسته ای" خاموش ،شاعر در نوشته هایش مدفون میشود: بدینگونه با وجود اوج جلال درونی،از دید جهانیان مرده ای بیش نیست...."
فروغ هستی
کریستیان بوبن
مطلب ارسالی از سوی نازنین یار ارجمند پرنیان
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 21:20 توسط سیاه مشق
|
از اینجا گوش دهید
آهنگساز : (Giacomo Puccini (1858 - 1924
ویولون : Joshua Bell
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 19:42 توسط قاصدک
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 23:23 توسط سیاه مشق
|

ما بزرگ شده ایم و کارهای بزرگ در خور ماست.
سنگ ، انسان معمولی ، گلدان .... نه ، این ها مال بچه هاست ... وقتی بچه بودیم ، نقاشی ما از این ها پر بود . حیف از نگاه ما که روی این چیزها بنشیند.
شور ، ایمان ، عشق ، معرفت .... نه ، این ها لازم نیست!
در قرن آزادی بیان هستیم و حق داریم از همه چیز حرف بزنیم . قدیمی ها از تجربه شخصی حرف می زدند . ما نباید بزنیم .
نیازی نیست که طعم سرگردانی را چشیده باشیم تا " یهودی سرگردان " را به تصویر در آوریم .کافی است یک روز که در اتاق خود نشسته ایم تصمیم بگیریم ، آن وقت می توانیم دست به کار شویم .
چه زمانه ی خوبی !
یک زمانی بود آدمهایی بودند که خیال می کردند یک گنجشک برای تمامی آسمان بس است ... چه آرزوی کوچکی داشتند !
آدمهایی پیدا می شدند که تمام عمر عاشق می ماندند ... چه حوصله ای !
خوشا به حال ما که با چند قدم از روی همه چیز رد می شویم ... تنهایی،مراقبه،خویشتنداری، شور ، حال ، عشق ... از هر کدام اندکی بچشیم کافیست ، هیچ چیز نباید زیاد وقت ما را بگیرد !
لئوناردو بیکار بود که چند سال یک پرده را می ساخت . فراانجلیکو ، بیچاره ! یک عمر ایمان مذهبی داشت . برای ما چند روز کار مذهبی ( آن هم بدون ایمان ) کافی است . چه عصر درخشانی !
مسافرت آسان شده است ، هنر هم باید آسان شود . می گویند در قدیم دود چراغ می خورده اند و استخوان خرد می کرده اند . چه رسم های عجیب و غریبی داشته اند ! چه خوب شد که ما در این روزگار متولد شدیم. تازه ما فقط هنرمند نیستیم ، پاسدار فرهنگ و آداب و رسوم هم هستیم !
اصل این است که روی سطح همگانی زندگی باشیم اما چون لحظه های ظریف هم باید داشت ، پس باید نقاشی هم کرد ، پیانو هم زد ، آواز هم خواند .
سزان سیب ها را تماشا می کرد اما این روزها تماشای سیب رسم کهنه ای است ... هستند کسانی که ویتامین سیب را می بینند !
تازه تماشای سیب وقت می خواهد و تماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار است . پایه ی کارها بر هم چشمی است . اگر برای تماشای سیب درنگ کنیم ، همکارها جایزه را خواهند برد.پس برویم دیگ زودپز احساس بخریم و در زمانی کوتاه میز زندگی را با خوراک های رنگ به رنگ بیاراییم ...
سهراب ـ دیماه ۴۳
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 12:6 توسط قاصدک
|

نوید دهقان

جمشید محبی
*چهارگاه*
از اینجا دانلود کنید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:59 توسط سیاه مشق
|

موسیقی فیلم شب های روشن (آهنگساز: پیمان یزدانیان ، کارگردان: فرزاد مؤتمن)
* قسمت اول *
* قسمت دوم *
* متن کامل رمان شب های سپید (روشن) اثر داستایوسکی
*داستان فیلم شب های روشن برداشتی از رمان ذکر شده می باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 5:16 توسط سرمست
|

ساری گلین
سه تار: مسعود شعاری ، تنبک: احمد مستنبط
ملودی: ایلگار مرادف ، تنظیم: مسعود شعاری
* از اینجا ببینید *
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 4:21 توسط سرمست
|

اجرای قطعاتی از اردوان کامکار(شور)
از اینجا دانلود کنید
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:1 توسط سیاه مشق
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 15:15 توسط قاصدک
|
گفت وگو با حسن كسائى
اشك صبا
فروغ بهمن پور
وز ناله سوزنده ما بود كه امروز
در ناى نى افتاده چنين زير و بمى خوش
در فرصتى كوتاه، اما مغتنم با يكى از مفاخر و اسطوره هاى هميشه جاويد موسيقى ايران، حسن كسائى به گفت وگو نشسته ايم. موسيقيدانى كه نواى سازش، حكايت ها و شكايت ها از اعماق تاريخ كهن سرزمين ما دارد و در هفتادمين دهه پربار زندگى اش براى دل هاى مشتاق مى نوازد و همچنان با نى سحرانگيزش ناله ها، زمزمه ها و فريادها سر مى دهد. با آرزوى عمرى طولانى و تندرستى براى اين استاد يگانه، مى خوانيم اين پرسش و پاسخ كوتاه را و مى آموزيم نكته هاى ارزنده را.
•••
•در يكى دو سال اخير آثارى از تكنوازى و همنوازى شما منتشر شده است، «از كران زنده رود»، «ياران زنده رود»، «پس از سكوت» و «به اصفهان رو» از آن جمله است. آيا كارهاى تازه اى در دست انتشار و يا ضبط داريد؟
اميدوار هستم كه با وجود كسالت مزاج و كهولت سن، اگر خدمتى از دستم برآيد براى آنها كه كارهاى دست اول هنرى را با اشتياق خواهانند، انجام دهم.
•حسن كسائى، همواره علاوه بر تكنوازى در همنوازى، بداهه نوازى و جواب آواز، هنرمندى پيشرو و سرآمد بوده است. علت يا علل اين موفقيت از ديدگاه خود شما چيست؟
من مى دانم كه نمى دانم، اما مى دانم كه روزى ما نباشيم و اسم و آثارمان مانا باشد.
•به نظر شما، چگونه مى شود در زمينه آثار موسيقى، بين آهن پاره و طلاى ناب فرق گذاشت؟
جاى آن است كه خون موج زند در دل لعل/ زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش. ناآشنا بودن به هر هنرى، شنونده يا بيننده را به قبول ابتذال سوق مى دهد. مردم ما خصوصاً جوان ها با آثار درخشان و اصيل موسيقى آشنا نيستند. بايد دانست كه شناخت مقامات موسيقى، شعر، نقاشى، داستان و يا هر انديشه تابناكى، به شناخت دقيق و صحيح نيازمند است، ولى به طور مثال اگر در جلسه اى گفتى سرم درد مى كند يا گوشم درد مى كند، تمام افرادى كه در آن جلسه حاضرند، مى شوند «طبيب» او يا در جاى ديگر، موسيقى شناس، اديب، منتقد سينما، كارشناس فوتبال و ...! اين دردى است بدون علاج و مسئله اى است بى جواب. چه بايد كرد؟ من هم نمى دانم. چرا من كه شما هم نمى دانيد! اين گرفتارى جامعه ماست، اين خودشيفتگى مردم ماست كه بى وقوف در هر كارى خود را ذى صلاح و صاحب نظر و صاحب كمال مى دانند.
•در سال هاى اخير، جوهر موسيقى ايران كم رنگ شده است و از آن اجراهاى دلنشين، كمتر به گوش مى رسد. به عبارتى موسيقى ايرانى كم فروغ شده است. نظر شما در اين زمينه چيست؟
اگر رنگ و بويى از موسيقى بود، تعجب داشت! اين وضعيت طبيعى است. نمى دانم به عرض بنده، التفات داريد يا خير؟
•بله، جناب استاد. آقاى لطفى در بخشى از مقاله اى كه هشتم بهمن ماه در همين روزنامه (شرق) منتشر شده است، مى نويسد: «ايشان [استاد جليل شهناز] و استاد كسائى تنها ساز ننواخته اند، بلكه جوانه هاى مليت را در دل ما كاشته اند. از خداوند متعال آرزومندم اين دو بزرگ را عمر بيشترى بخشد تا جوانان ما بتوانند بيشتر و عميق تر تكيه بر ايران و تمدن شنيدارى آن بزنند.» به نظر شما اين ميراث فرهنگى را چگونه مى توان از گزند حوادث حفظ كرد، تا روزى روزگارى به دست آيندگان برسد؟
ببينيد موسيقى ايران، چند هزار سال سابقه دارد و در طول زمان تغيير شكل و ماهيت داده است، ولى اين موسيقى كه فعلاً در دست ما است، بيشتر از زمان قاجار نشأت گرفته و اسامى آن نيز عوض شده است، اما موسيقى به راه خودش همچنان ادامه داده است. در حال حاضر ده ها هزار هنرجوى موسيقى داريم كه در حال فراگيرى سازهاى ملى و همچنين آواز هستند. پس براى من جاى اميدوارى است كه موسيقى در آينده متحول شود، اما به راه صحيح و اصالت خود پايدار بماند. البته اين آرزوى من و امثال من است كه عمرى را به پاى موسيقى گذاشته ايم. تا چه كنند با موسيقى اين مملكت، اين جوان ها؟!
•سال ۱۳۸۱ در گفت وگويى با استاد محمد طاهرپور (طاهرزاده) از ايشان سئوال كردم، بهترين صداى سازى كه تا حالا شنيده ايد كدام بوده است؟ در جواب فرمودند: «اول صبا، دوم كسائى، سومى را هنوز پيدا نكرده ام. يك مسئله اساسى در مورد موسيقى اين است كه هنرمند مى بايد شنونده را به كام برساند و او را اشباع كند. اين ويژگى را من اول در كار صبا و دوم در كسائى ديده ام و بس.» از ديدگاه شما، شنونده خوب و آگاه تا چه حد مى تواند در اين تاثيرپذيرى، نقش داشته باشد؟
به طور مثال اين ماجرا را برايتان تعريف كنم. يك روز در باغ بزرگى، اطراف اصفهان مهمان بوديم. چند نفر از خوانندگان و چند تن از دوستان من هم كه در شناخت موسيقى اهليتى دارند، حضور داشتند. ميزبان ما تعدادى از دوستان و آشنايان خودش را هم دعوت كرده بود. بعدازظهر من شروع به نواختن نى كردم و براى چهار خواننده اى كه در مجلس حاضر بودند، مركب نوازى كردم، يعنى از دستگاه يا آوازى به دستگاه يا آوازى ديگر (كه مايه صداى خواننده بعدى بود) مدگرى كردم، كه نزديك به يك ساعت طول كشيد و آنها هم به نوبت خواندند. در فواصل اجراى ساز و آواز، دوستان ابراز احساسات مى كردند. يكى از مدعوين كه در كنار آقاى ذبيح الله احمدى (يكى از خوانندگان) نشسته بود، به او گفته بود: «اين آقا هم كه مثل ديگران نى مى زند، پس چرا شما اينقدر، ابراز شور و شعف مى كنيد؟!» آقاى احمدى در جواب به او گفته بود: «شما يك اشتباه مى كنيد و مى گوييد اين هم مثل ديگران نى مى زند، ولى اين ديگران هستند كه مى خواهند مثل ايشان [كسائى] نى بزنند!»
نمى دانم باز براى شما روشن شد يا خير؟ سعدى مى فرمايد:
از هزاران در يكى گيرد سماع
آشنايان ره بدين معنى برند
تا نسوزد برنيايد بوى عود
زان كه هر كس محرم پيغام نيست
در سراى خاص، بار عام نيست
پخته داند كاين سخن با خام نيست
•طبيعى است كه موسيقيدانى چون حسن كسائى، دل گرفتگى ها و دغدغه هاى بى شمارى داشته باشد! چگونه در خلوت تنهايى خود، با اين دل گرفتگى ها و دغدغه ها كنار مى آييد و به سكون و آرامش مى رسيد؟
تحمل انسان در برابر ناملايمات به تدريج بالا مى رود و انسان را ناگزير به زندگى و فعاليت هنرى مى كند. اين است كه بارها گفته ام و اين بار هم در پاسخ به شما مى گويم: «نكنم عاشق چه كار كنم»؟!
• به عقيده شما، چه پيامى در موسيقى و ادبيات ايرانى نهفته است كه متاسفانه جوان هاى ما، روز به روز از آن دورتر و دورتر مى شوند؟
عشق، صلح، دوستى، محبت، نوع دوستى و از اين قبيل معنويات انسانى. البته اين مطلب را هم توضيح بدهم كه با وجود آنكه اين موسيقى و اين ادبيات بر بنياد انسان سازى استوار است، اما درك و دريافت شنونده هم شرط است. يعنى هر كسى درك ممتازترى از موسيقى داشته باشد و شعور موسيقايى او در مراحل بالاترى قرار داشته باشد، بدون شك حالات عميق ترى از موسيقى را درك خواهد كرد. ولى بعضى ها (كه متأسفانه كم هم نيستند) نسبت به شعر و موسيقى و يا كلاً هر هنرى بى تفاوتند، كه درد جامعه ما در همين جاست!
• استاد كسائى، اگر ممكن است بشنويم يك خاطره ناشنيده را از زبان شما.
شب نوروز سال ۱۳۳۶ با دوستى در ميدان تجريش قرار داشتم. مدتى بود منتظر ايستاده بودم. از بلندگوى «كافه قنادى فرد»، نوار نى من پخش مى شد. ساعت يك بعدازظهر بود. جمعيت قابل توجهى، ساكت و بى حركت ايستاده بودند. حدس زدم كه براى گوش دادن نى ايستاده اند، ولى باز هم باورم نيامد. به پيرمردى كه آنجا ايستاده بود، آهسته گفتم: آقا اين جمعيت براى چه اينجا ايستاده اند؟! نگاهى تعجب آلود به سرتاپاى من انداخت و با لهجه تهرانى غليظى گفت: «مگه نمى شنفى»؟! اين پيرمرد، پاداشى بسيار ارزنده را به من نويد داد كه هرگز ياد و تاثير آن از خاطرم نمى رود. روزى خدمت خانم منتخب صبا (همسر استاد صبا) رسيدم و به مناسبت چهلمين سال درگذشت استاد با ايشان گفت وگويى داشتم. خانم صبا در بخشى از اين مصاحبه گفته است: «به خاطرم مى آيد وقتى صداى ساز كسائى از راديو پخش مى شد، صبا سرش را به جعبه راديو مى گذاشت و آرام آرام مى گريست.»
•حالا بعد از گذشت پنجاه سال، احساس شما از شنيدن اين خاطره چيست؟
سال ها پيش به اتفاق «مرتضى خان نى داود» و «حسين تهرانى» از وزارت فرهنگ و هنر، نشان لياقت هنرى دريافت كردم. در سال هاى اخير هم كه حتماً مى دانيد، اولين نشان درجه يك فرهنگ و هنر و اولين نشان چهره هاى ماندگار را در رشته موسيقى دريافت كردم كه نهايت سپاس را دارم. همين طور بسيار مورد توجه محافل هنرى داخل و به خصوص خارج از كشور بوده ام كه همه اينها موجب دلگرمى و خرسندى من است، ولى هيچ نشان و تقديرى براى من در طول عمرم، بالاتر و با ارزش تر از اشك صبا نبوده است و نخواهد بود. توجه استاد ارشد و عظيم موسيقى كشور يعنى استاد ابوالحسن خان صبا براى من بزرگترين پاداش و تقدير است. ياد و خاطره و آثار ارزنده اش همواره پاينده باد.
برگرفته ار روزنامه شرق
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 6:0 توسط سیاه مشق
|
نام ترانه: زمستون
خواننده: مرحوم افشین مقدم
ترانه سرا:سعید دبیری
آهنگساز:سیاوش قمیشی
توضیح:این ترانه طی سی سال گذشته بارها توسط خوانندگان مختلف بازخوانی شده است
از اینجا دریافت کنید
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:40 توسط دوستدار وطن
|
حسن كسايي در سال 1307 شمسي در خانواده تاجر پيشه يي در اصفهان تولد يافت، پدرش حاج سيد جواد كسايي كهيكي از بازرگانان بزرگ و سرشناس اصفهان بود به موسيقي سنتي ايران عشق مي ورزيد و به همين دليل ، هنرمندان ممتاز كشور در خانه وي رفت و آمد داشتند كه كسايي از هنگام طفوليت با آنان مانوس مي گردد و به موسيقي علاقمند مي شود . حسن كسايي از صدايي خوش نيز برخوردار بود كه ابتدا نزد استاداني چون : تاج و اديب به فراگيري آواز مي پردازد ولي از دوازده سالگي بنا به توصيه و راهنمايي پدر ، به فرا گرفتن ني نزد استاد مهدي نوايي مي پردازد و چند ماهي كه از محضر استاد برخوردار مي شود بقيه را براثر استعداد و كوششهاي پي گير خود مي آموزد تا به مقامي شامخ در نواختن ني مي رسد .
كسايي صدا در آري و سبك نواختن ني را به شيوه استادانه و سنجيده و دلنشين اعتلاء بخشيد كه مكمل مكتب اصيل نايب اسداله مي باشد . او از محضر استاد بزرگ موسيقي ايران ، ابوالحسن خان صبا استفاده سرشار برد . استاد حسن كسايي به جز ني ، سه تار ، سنتور و فلوت نيز مي نوازد، ولي ساز اختصاصي او ني مي باشد . وي يكي از هنرمنداني بود كه دائما با برنامه گلهاي راديو و تكنوازان سال ها همكاري داشت و نواي ني وي ، شور و حال مخصوصي به برنامه هاي گلها مي داد . استاد كسايي شاگردان زيادي به جامعه هنري كشور ، تحويل داده و در اوج شكوفايي گوشه گيري اختيار كرد و هم اكنون در زاويه استغنا به سر مي برد و مي گويد : (( اين بود عاقبت ثمر باغبانيم ))
از اینجا دانلود کنید
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 6:51 توسط سیاه مشق
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 23:34 توسط سیاه مشق
|

كارگردان: مسعود كيميايي
موسيقي: بابك بيات
خلاصه داستان
اسفنديار به دليل مريضي پدرش مامور مي شود تا با مرسدس بنز به جاي پدرش به كاشان برود. در اين ميان اسفنديار كه مي بيند يك اتومبيل گران قيمت به دست آورده سفر را يك روز عقب مي اندازد و تصميم مي گيرد به اتفاق دوستانش يك روز با اين مرسدس خوش باشند. د ر طي روز اتفاق هاي ناخوشايندي براي اسفنديار و دوستانش رخ مي دهد كه همگي از مرسدس متنفر مي شوند و اسفنديار صبح روز بعد مرسدس را اول جاده كرمان به آتش مي كشد.
قسمت اول
قسمت دوم
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 23:21 توسط سیاه مشق
|

شوپنهاور موسیقی را مقوله خاصی می دانست . او تصور می کرد که سایر هنرها مانند شعر یا نقاشی برای بیان ایده ناگزیر به تصویر پردازی هستند و این تصویر از ایده به عنوان یک واسطه عمل می کند. اما او معتقد بود موسیقی مستقیم و بدون واسطه با ما سخن می گوید و در موسیقی بدان شکل که در باقی هنرها دیده می شود قرینه سازی از جهان بیرونی صورت نمیگیرد .او در یکی از کتابهایش اینچنین می نویسد :
لذا موسیقی به هیچ وجه مانند سایر هنرها، نسخه بدلی از ایده ها نیست بلکه نسخه ای از ذات هستی است که عینیت آن همانا در ایده ها به وجود می آید. به همین دلیل تاثیر موسیقی بسیار نیرومندتر و نافذتر از سایر هنرهاست زیرا آنها تنها از شبح یا سایه سخن می گویند ولی موسیقی از جوهر و ذات.
از آنجا که موسیقی نه معمولا دست به تقلید از پدیده ها و نمودها می زند ــ چنانچه پیش از این گفته شد از نظر شوپنهاور در صورتی که موسیقی تقلیدی باشد دارای اصالت و ارزش نیست ــ و نه گزاره ای در باب جهان بدان صورت که در هنرهای دیگر صورت می گیرد ،اقامه می کند در حقیقت آنچه را که کلامی و تصویریست دور می زند. هنگامی که ما به یک نقاشی می نگریم ، واقعیت وجود نقاشی به عنوان یک شی قابل لمس در حهان بیرونی ، همچون واسطه ای میان ما و ایده ی نهفته ای که هنرمند قصد بیان آن را دارد ، عمل می کند. هنگامی که شعری را می خوانیم کلماتی که شعر در جامه آنها نوشته شده است همینطور عمل می کنند. از انجا که بنا به تعریف نقاش و شاعر باید آنچه را که می خواهند بیان کننددر قالب تصویر و کلمات اداکنند ممکن است ابلهانه به نظر آید که از تصاویر و کلمات به عنوان واسطه یاد کرد اما اگر در نظر داشته باشیم که تصاویر بازنمود چیزی هستند که نقاش قصد نشان دادن آن را دارد و نیز بپذیریم که زبان به طور ذاتی ماهیت استعاری دارد آنگاه می توانیم دریابیم که میانجی یا واسطه با پیام یکی نیست و ممکن است به نحوی آن را قلب و یا به طور ناکامل عرضه کند.
شوپنهاور در جایی می گوید:
ارتباط نزدیکی که موسیقی با ذات واقعی چیزها دارد می تواند تبیین کننده این حقیقت باشد که هنگامی که موسیقی متناسب با هر گونه صحنه، فعالیت، محیط یا رویدادی نواخته می شود به نظر می رسد که پنهانی ترین معنای ان وجه بر ما مکشوف می گردد ...از این رو می توانیم همانطور که جهان را تجلی ذات هستی می دانیم ، تجلی و مظهر موسیقی نیز به حساب آوریم! موسیقی هر تصویر و صحنه ای از جهان را به ناگاه با معنایی متعالی آشکار می سازد و البته هر چه والاتر باشد همسانی آن با روح باطنی و حقیقی پدیده ها بیشتر است.
بوسونی در باب اینکه موسیقی بیان کننده معنای باطنی رویدادها و احساسات انسانی است نظرات دقیقا مشابهی داشت. او در جایی می نویسد:
بخش عمده ای از موسیقی نمایشی نو از این برداشت غلط لطمه می خورد که به جای تحقق رسالت واقعی خود، در بیان و تفسیر حالات شخصیت های نمایش به کار گرفته می شود و در پی تکرار پرده های اجرا شده بر صحنه است. هنگامی که صحنه تصور رعد و برق را به نمایش می گذارد چشم به طور کامل در درک آن دخیل است ولی متاسفانه اکثر آهنگسازان می کوشند که طوفان را در هیئت نواها و نتها نشان دهند که نه تنها تنها تکرار و تقلید است بلکه کوتاهی و ناکامی در انجام وظیفه حقیقی آنها محسوب میشود. طوفان بدون موسیقی قابل دیدن و شنیدن است ــ با این تعریف که هر صوتی موسیقی نیست ــ این وجه غیر قابل رویت و ناشنیدنی پدیده هاست که موسیقی باید آنها را روشن و قابل فهم کند.
در بیان شوپنهاور روشن نیست که موسیقی چگونه بی واسطه سخن می گوید .مگر نتهای به کار رفته در موسیقی با کلمات و طرحها قابل مقایسه نیستند؟ شوپنهاور موسیقی را مجموعه ای از نتها می دانست که در تنوعی از قالبهای ملودیک، ریتمیک و هارمونیک تنظیم شده اند . البته این قالبها ممکن است ارتباط اندکی با جهان بیرونی داشته باشند اما از انجا که ساخت و ترکیب آنها نیازمند ابتکار و استادی قابل ملاحظه ای است موسیقی را به دشواری می توان تنها تقلید به حساب اورد . موسیقی با استفاده از نواهایی که بسیاری از انها در طبیعت وجود ندارند و با روشهای پیچیده ای تنظیم می شود که نمی توان آنها را در طبیعت یافت در حالی که در هنرهای دیگر این مساله دیده می شود.
در پایان باید گفت که این نظریه تنها یکی از نظریات مطرح شده درباره هنر و موسیقی است و در طی سالیان گذشته موافقان و مخالفان زیادی داشته و انتقادات بسیاری نیز بر آن وارد شده است که حتی گاه اساس آن را هم زیر سوال می برند.
هدف تنها آشنا شدن با یک تفکر تازه بود و بس...
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:36 توسط قاصدک
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 22:43 توسط سیاه مشق
|