جلال ذوالفنون - بهزاد فروهری - شهرام ناظری

سیا ابرانای ، باد و بورانای ، ستاره دنه ای آسمان
ترسم ورگ دکه می کولامانای ، وای می بوزانای ، می گوسندان
کی تموم بونه ای زمستانای ، باد و بورانای ، ورف و طوفان
آفتاب وتابه سبز چاکانای ، کوه و کامانای ، دشت و دامان
سورخه گول در بیه در بهارانای ، مع مع بزنن می وراکان
در کمین درن وشنه ورگانای ، ترسم آخر ببم بی مزد چوپان
می بوزاکانای ، می گوسندانای ، می وراکان
خودا می کولامه شب بگیته ، جور کلهتانه ورف دگیته ، بوز گالشه دل غم بگیته
می دیل تور آبو ای خودا جان ، کی خانه بشون ای زمستان ، آتش وگیره جان ورگان
خودا تو بدار می بوزاکانای ، می گوسندانای ، می وراکان
شاعر : مرتضی کریمی

خواننده : فریدون پوررضا
گرد آوری و تنظیم : حسین حمیدی

ترجمه شعر به فارسی :
ابرهای سیاه
باد و بوران است ، ستاره ای در آسمان نیست
بیم آن دارم که گرگ به آغلم راه یابد ، وای بر بزها و گوسفندان من
کی خواهد رفت این زمستان ، باد و طوفان ، برف و بوران
تا آفتاب بتابد بر دشتهای سبز ، بر دشت و جنگل و کوه و کوهستان
گلهای سرخ در بهاران سر در بیاورند ، بره های من بع بع کنند
گرگهای گرسنه در کمین هستند ، می ترسم آخرش چوپان بی مزد شوم
آه ! بزهای من ، گوسفندان من ، بره های من
خدا جان آغلم را شب گرفته ، کوه های بالادست در برف است و قلب چوپان را غم گرفته است
دلم دیوانه شده ، ای خدا جان کی قرار است این زمستان برود و آتش به جان گرگها بیفتد
خدایا تو نگهدار بزها و گوسفندها و بره های مرا
به نظر می رسد که موسیقی کوه های گیلان با موسیقی جلگه ای این منطقه از لحاظ فرم و محتوا متفاوت باشد . از لحاظ فرم نت شاهد آواها در موسیقی کوهستانی گیلان روی فاصله ی چهارم مقام شور (دیلمان) و نت ایست آواها روی فاصله سوم ختم می شود. اما در موسیقی جلگه ای نت ایست روی تونیک شور است و نت شاهد در فاصله پنجم.
از لحاظ محتوا نیز ملاطفت ، قریحه خوش و دید طنزگونه ی مرد جلگه نشین با چابکی ، خشونت و سادگی گالش کوه نشین مقایسه می شود و در واقع دو نوع کار یعنی زراعت برنج و چای در مقابل در مقابل چوپانی و گله داری قرار می گیرد.

*بیات اصفهان*
ساخته مرحوم عبدالصمدعندلیبی
شعر ازشیخ احمدجام
گروه مولانا
خواننده شاپور رحیمی
شعر: شاهکار بینش پژوه
آیا به نظر شما این ترانه شایسته ایران در جام جهانی هست؟
اين يادداشت را براي خودم مينويسم، حتي نه براي پرويز كه او خود در اين خاطرات حضور دارد و حافظهاش بسياري از فراموشيها را در ذهن زمان بيدار ميكند. اين را براي خودم مينويسم، به شوق مروري در سايه روشن يك زندگي و يك ارتباط. تابستان 53 نخستين ديدار در سرسراي ساختمان كتابخانه در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و در انتظار آزمون عملي كنكور موسيقي.
پرويز گفت من اهل نيشابورم و من هم گفتم اهل شيرازم. رفتيم و زديم و قبول شديم. به دانشگاه رفتيم. پيش از ما فرهت و كياني و لطفي و گنجهاي و روشن روان و... درسشان را خوانده و رفته بودند و سرنوشتشان هر كدام در مسيري رقم ميخورد. عليزاده، طلايي و هوشنگ كامكار سالهاي واپسين دانشكده را ميگذراندند و ما همكلاسيها: پرويز مشكاتيان، پشنگ كامكار، بيژن سيدعارفي، نسرين ناصحي ، جهانگير نهاوندي، نيلوفر مينا و چند دختر ارمني، آسوري و مسلمان كه نامشان را به ياد ندارم، اما پرويز حتما به ياد دارد. در مهر 53 پرويز به كوي دانشگاه رفت و من اتاقي در انتهاي خيابان فخر رازي كرايه كردم كه پس از چندي پاتوق شد. مهر 54 پرويز تحمل كوي را نياورد و خانهاي گرفت و من تجربه او را ناديده به كوي رفتم. در آن سالها محيط دانشگاه و كوي دستخوش التهابات سياسي بود.
در خرداد 55 روزي اؤاؤيه من و بسياري از دانشجويان كه چيزي جز يك چمدان و تعدادي كتاب و نوار نبود، توسط گارد انتظامي كوي از طبقه دوم به حياط ريخته شد و دانستم كه جاي تامل نيست. به مسافرخانهاي رفتم در انتهاي خيابان باب همايون، در يك اتاق عمومي كه همه خلافكار بوديم، هر كدام به دليلي! دو، سه ماهي به اين منوال گذشت. سپس با پرويز همخانه شدم. در انتهاي كوچه بنبستي! در خيابان بهبودي )به بودي!( تا يك سال. عجب يكسالي بود. آن خانه دو اتاق داشت، يكي براي پرويز و يكي براي من. تا پاسي از شب هر يك در اتاق خود مشغول بوديم. عجب سازي ميزدأ قرص و محكم و مملو از انرژي. گاه مضرابي، صدايي و لحني توجهم را جلب ميكرد و به اتاقش ميرفتم. مضرابهاي نامالوف، صداهاي به ظاهر ناآشنا، كوكهاي نامتعارف و لحنهايي كه كمكم در ساختههاي او نمايان ميشد.دمي چند با هم و دوباره هر يك به كار خويش. آن سالها پرويز بار خود را ميبست در تكنيك، فهم رديف )اگرچه هميشه دركي دروني و طبيعي از آن داشت - تا امروز(، كوكهاي خاصي كه ظرافت و دقت شنوايياش را به مصاف ميطلبيد و صداي منحصر بهفرد ساز. او اكنون به مركز حفظ و اشاعه موسيقي ميرفت و كمكم در تلويزيون برنامههايي ميداد. با آنهايي كه توسط دكتر داريوش صفوت به مركز حفظ و اشاعه موسيقي فراخوانده شده بودند، محشور شده بود. در مركز، داريوش صفوت بود و نورعلي برومند و سعيد هرمزي و يوسف فروتن و اصغر بهاري و ديگران و عبدا... دوامي كه بيرون از مركز و مرتبط با آن كلاس داشت،گواهينامه خطي مينوشت براي آنهايي كه محضر او را درك ميكردند و پرويز هم يكي از اين گواهينامهها را دريافت كرد. از آن پس او با استادان و اعضاي مركز حفظ و اشاعه موسيقي محشور بود و من با آؤار شوئنبرگ، اشتكهاوزن، پندرسكي و ديگراني كه هر يك بنيانگذار مكتبي و سبكي در موسيقي مدرن غرب بودند و در ادامه با استادان موسيقي نواحي ايران كه هر يك بار امانتي گران بر دوش ميكشيدند. در حدود سال 56 داريوش طلايي به فرانسه رفت و خانهاش را كه جنب دانشگاه تهران بود به پرويز داد و من به خانهاي رفتم در قلهك و جنب رودخانه كه صدايش هميشه حضور داشت. هم خانه پرويز و هم خانه من دوباره پاتوقي شد و ديگر چيزي به انقلاب نمانده بود. انقلاب شد. كانون »چاووش« تاسيس شد. گروه »شيدا« بود و گروه »عارف« نيز شكل گرفت. »شيدا« به راه لطفي و »عارف« به راه عليزاده و مشكاتيان. سالهايي بودأ پرخاطره، پركار، اما بيدوام! اعضاي »چاووش« در آن سالها يكدل بودند و همه كار ميكردند. كنسرت )اگرچه با هجوم سلاحي، ناتمام(، آموزش )به آنهايي كه امروزه خود استاد شدهاند( و زدن بساط در ميادين و خيابانها براي عرضه محصولات »چاووش« و سعي بيپايان ابتهاج، لطفي، عليزاده و ديگران. سالهايي بودأ پرمخاطره، پركار، اما بيدوام!
پرويز به راه خود بود و من هم به راه خود. در پاييز 63 هر دو ازدواج كرديم. او با افسانه )دختر شجريان( و من با فرزانه )دختر كوير كاشان(. هر كدام صاحب دو فرزند شديم و هر كدام صاحب يك زندگي بيفرجام.
سال 66 پرويز در پاي كوههاي شميران خانهاي گرفت براي خودش و پس از يك سال با سعي فراوان براي من. درست كنار هم و دوباره همسايه شديم و همخانه. عليزاده و بيژن كامكار هم به آن محل آمدند و بعد كيهان كلهر. امروز همه ما از آن محل رفته و پراكنده شدهايم و تنها پرويز مانده است و كلهر.
در سال 64 پرويز دو تصنيف از ساختههاي خود به من داد، يكي دشتي و ديگري اصفهان كه براي اركستر تنظيم كنم و شجريان بخواند. اين دو كار در سال 65 ضبط شد و حدود 10 سال بعد ابتدا به صورت دوپاره و سپس يكپاره منتشر شد. پرويز و من در اين كارها به هم تنيده شديم، چنان كه امروز نميدانم كدام فراز از او بود و كدام از من. سالهاي 63 و 64و 65 سالهاي خوبي بودند در زندگي، در كار و امروز در خاطرات. خيلي از قصههاي امروز در آن سالها نبود و خيلي قصهها بودند كه در اينسالها فقط غباري از خاطره برجاي گذاشتهاند.
پرويز به راه خود بود و من هم به راه خود. آن 11 سالي كه هم همسايه بوديم و هم همخانه نيز گذشت و باز هر كدام به راه خود. پرويز يك معجزهگر بود و هنوز هم هست. در خيال ظريف، در تيزي و عمق نگاه، در مضراب كاري، كوكهاي دشوار و لحنها و تلفيقهاي پرجاذبه و البته شكستن خود. او در اين كار نيز يك معجزهگر بود. امروز با گذشت نيمقرن از حضورش در اين هستي و در پس ابرهاي سپيدي كه رخسار و قلبش را پوشانده، كدام داغ است كه نگاه و چهرهاش را چنين با غم آراسته* دريغ كدام عشق است كه امروز بيتحمل و خانهنشينش كرده* آيا آن كوچه بنبست را راهي به بيرون است از براي بهبودي حالي كه فعلش را فقط در گذشته صرف نكنيم و حالي كه دوباره در حال با سرخوشي رخ نمايد*
پرويز به راه خود بود و من هم به راه خود. پرويز هنوز هست و من نيز هنوز! در سفر 32 سالهاي كه آغاز و انجامش هنوز در خاطره است، 32 سال پرغوغا، غوغاهايي كه روح را ميخورند و تحمل را ميسايند و گذشتي بيبازگشت براي آدمهايي كه آنقدر ساييده شدهاند كه ياراي تحمل هم را ندارند. من چمداني دارم پر از گل و پر از تصوير از او. از تابستان 53 و ديدار نخست تا زندگي در انتهاي آن كوچه بنبست. من چمداني دارم پر از گل و پر از خاطره از او. از سفرهاي زياد به درون.عكسها را مرور ميكنم، خاطرهها را دوره ميكنم، گلها را ميبويم و چمدان را ميبندم و دلمميخواهد اين صدا شنيده شود: به چمنزار بيا.
24 ارديبهشت 1385
لینک:http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=9857&Title=%
خواننده: مرحوم هایده